شاخاب پارس
شاخ آب برگردان خلیج
نکیسا بر طریقی کان صنم خواست/// فرو گفت این غزل در پرده راست مخسب ای دیده دولت زمانی /// مگر کز خوشدلی یابی نشانی برآی از کوه صبر ای صبح امید /// دلم را چشم روشن کن به خورشید بساز ای بخت با من روزکی چند /// کلیدی خواه و بگشای از من این بند ز سر بیرون کن ای طالع گرانی /// رها کن تا توانی ناتوانی به عیاری برآر ای دوست دستی /// برافکن لشگر غم را شکستی جگر در تاب و دل در موج خونست /// گر آری رحمتی وقتش کنونست نه زین افتادهتر یابی ضعیفی /// نه زین بیچارهتر یابی حریفی اگر بر کف ندانم ریخت آبی /// توانم کرد بر آتش کبابی و گر جلاب دادن را نشایم /// فقاعی را به دست آخر گشایم و گر نقشی ندانم دوخت آخر /// سپند خانه دانم سوخت آخر و گر چینی ندانم در نشاندن /// توانم گردی از دامن فشاندن میندازم چو سایه بر سر خاک /// که من خود اوفتادم زار و غمناک چو مه در خانه پروینیت باید /// چو زهره درد بر چینیت باید سرایت را بهر خدمت که خواهی /// کنیزی میکنم دعوی نه شاهی مرا پرسی که چونی زارزویم /// چو میدانی و میپرسی چه گویم غریبی چون بود غمخوار مانده /// ز کار افتاده و در کار مانده
چو گل در عاشقی پرده دریده
/// ز عالم رفته و عالم ندیده چو خاک آماجگاه تیر گشته /// چو لاله در جوانی پیر گشته به امیدی جهان بر باد داده /// به پنداری بدین روز اوفتاده نه هم پشتی که پشتم گرم دارد /// نه بختی کز غریبان شرم دارد مثل زد غرفه چون میمرد بیرخت /// که باید مرده را نیز از جهان بخت ز بی کامی دلم تنها نشین است /// بسازم گر ترا کام اینچنین است چو برناید مرا کامی که باید /// بسازم تا ترا کامی بر آید مگر تلخ آمد آن لب را وجودم /// که وقت ساختن سوزد چو عودم مرا این سوختن سوری عظیمست /// که سوز عاشقان سوزی سلیمست نخواهم کرد بر تو حکم رانی /// گرم زین بهترک داری تو دانی بخش 82 داستان خسرو و شیرین نظامی گنجوی چو بر زد باربد زین سان نوائی /// نکیسا کرد از آن خوشتر ادائی شکفته چون گل نوروز و نو رنگ /// به نوروز این غزل در ساخت با چنگ زهی چشمم به دیدار تو روشن /// سر کویت مرا خوشتر ز گلشن خیالت پیشوای خواب و خوردم /// غبارت توتیای چشم دردم به تو خوشدل دماغ مشک بیزم /// ز تو روشن چراغ صبح خیزم مرا چشمی و چشمم را چراغی ///
چراغ چشم و چشم افروز باغی
فروغ از چهر تو مهر فلک را /// نمک از کان لعل تو نمک را جمالت اختران را نور داده /// بخوبی عالمت منشور داده چه میخوردی که رویت چون بهارست /// از آن می خور که آنت سازگارست جمالت چون جوانی جان نوازد /// کسی جان با جوانی در نبازد؟ تو نیز ار آینه بر دست داری /// ز عشق خود دل خود مست داری مبین در آینه چین ای بت چین /// که باشد خویشتن بین خویشتن بین کسی آن آینه بر کف چه گیرد /// که هر دم نقش دیگر کس پذیرد
ترا آیینه چشم چون منی بس///
که ننماید به جز تو صورت کس
بدان داور که او دارای دهرست
///
که بیتو عمر شیرینم چو زهرست
تو با تریاک و من با زهر جان سوز
///
ترا آن روز وانگه من بدین روز
به ترک بیدلی گفتن دلت داد؟
///
زهی رحمت که رحمت بر دلت باد
گمان بودم که چون سستی پذیرم
///
در آن سختی تو باشی دستگیرم
کنون کافتادم از سستی و مستی
///
گرفتی دست لیکن پای بستی
بس است این یار خود را زار کشتن
///
جوانمردی نباشد یار کشتن
زنی هر ساعتم بر سینه خاری
///
مزن چون میزنی بنواز باری
حدیث بیزبانی بر زبان آر
/// میان در بستهای را در میان آر ز بیرختی کشیدم بر درت رخت ///
که سختی روی مردم را کند سخت
وگرنه من کیم کز حصن فولاد
///
چراغی را برون آرم بدین باد
ترا گر دست بالا میپرستم
///
به حکم زیر دستی زیر دستم
مشو در خون چون من زیر دستی
///
چه نقصان کعبه را از بتپرستی چه داریم از جمال خویش مهجور ///
رها کن تا ترا میبینم از دور
جوانی را به یادت میگذارم
/// بدین امید روزی میشمارم
خوشا وقتی که آیی در برم تنگ
///
می نابم دهی بر ناله چنگ
بناز نیم شب زلفت بگیرم ///
چو شمع صبحدم پیشت بمیرم
شبی کز لعل میگونت شوم مست
///
بخسبم تا قیامت بر یکی دست
من وزین پس زمین بوس وثاقت ///
ندارم بیش از این برگ فراقت
بتو دادن عنان کار سازی
///
تو دانی گر کشی ور مینوازی
به پیشت کشته و افکنده باشم
///
از آن بهتر که بی تو زنده باشم
با درود بر همه ی هم میهنان گرامی و ارجمند با پوزش از چند گاه نبودنم دوستان،امروز بنده جستاری را که چند هنگامیست بر روی آن کار میکردم را برای شما میگذارم.این جستنار درباره ی موسیقی و موسیقیدانان دوره ی ساسانی است. همان گونه که خود آگاهید مسیقیی که امروزه در دست ماست (چه ایرانی، چه آسیایی و چه کلاسیک اروپا)،برگرفته از موسیقی دوره ی ساسانی ماست. از دید ساز ها اگر به آن بنگریم پی میبریم که ساز هایی همچون بربط(رود)،سنتور-پیانو،کمانچه-ویولون، چنگ-هارپ،ارغنون،رباب،نی و...از آن دوره به فرارویی خود رسیده و به این رخ درآمده که باید گفت آن خود بیان و جای ویژه ی خود را میخواهد. اما اگر از دیدگاه همگانی موسیقی به آن بنگریم خواهیم دید که بر ماست که درباره ی آن گفت و شنودی داشته باشیم. در این نوشتار بنده درباره ی باربد خرد نوشتاری گردآوری کرده ام و امید است که توانا باشم که جستاری درباره ی نکیسا و دیگر خنیاگران و رامشگران آن دوره بنویسم. باربَد پژوهشگران این دوره بر این باورند که دستگاه هاي موسيقي ايراني از آهنگ ها و ترانه هاي باربد ریشه گرفته اند. منوچهری در کی از سرایش هایش نام این 30گوشه ی باربد را بیان میکند که در زیر این سرایش را میخوانیم: در داستان خسرو و شیرین نظامی ناشهنه ای بر این 30 گوشه ی ساخته ی باربد شده است.اگر چه در باره ی باربد چگونگی راه یافتن وی به دربار خسرو پرویز هم داستانی در این سرواد یافت میشود ولی ما به نگاردن این بخش 30 گوشه ی باربد بسنده کرده ایم: در آمد باربد چون بلبل مست گرفته بربطی چون آب در دست ز صد دستان که او را بود در ساز گزیده کرد سی لحن خوش آواز ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش گهی دل دادی و گه بستدی هوش ببربط چون سر زخمه در آورد ز رود خشک بانک تر در آورد نخست گنج باد آورد چوباد از گنج باد آورد راندی ز هر بادی لبش گنجی فشاندی دوم گنج گاو چو گنج گاو را کردی نواسنج برافشاندی زمین هم گاو و هم گنج سوم گنج سوخته ز گنج سوخته چون ساختی راه ز گرمی سوختی صد گنج را آه چهارم شادروان مروارید چو شادروان مروارید گفتی لبش گفتی که مروارید سفتی پنجم تخت طاقدیسی چو تخت طاقدیسی ساز کردی بهشت از طاقها در باز کردی ششم و هفتم ناقوسی و اورنگی چو ناقوسی و اورنگی زدی ساز شدی ارونگ چون ناقوس از آواز هشتم حقه کاوس چو قند ز حقه کاوس دادی شکر کالای او را بوس دادی نهم ماه بر کوهان چون لحن ماه بر کوهان گشادی زبانش ماه بر کوهان نهادی
با درود بر همه ی هم میهنان گرامی نوروزتان پیروز باد دوستان ارجمند من امروز به گونه ای این نوشتار را مینویسم که چشم به راه نوشدن سال دوخته ام بنده در این نوشتان نمیخواهم درباره ی نوروز بنویسم چونکه بنای کار ما با نوشتن چیز هایی است که دیگران نمینویسند و مردم نمیدانند. دیگر همه ی جهانیان با نوروز آشنایند و نیازی به گفتن این بنده ی کوچک نیست من میخواستم که درباره ی یک ابر مرد بنویسم.بزرگ مردی که سرمایه ی میهن مارا زنده کرد و به ایرانیان راه رسیده به شکوهی دوباره را بخشید که با افسوس ما "مردم شوم دیو مانند" از این داده ی آن آهنین مرد بهره برداری نکردیم و آرمان های اورا زیر پا گذاشته و حتی کار به جایی کشیده که برخی از ما کار اورا بیهوده میشماریم و میگویم اوکاری نکرده!بلکه دیگران....!!! بودند که نفت را ملی کردند! با افسوس ما مردم بی وجدان ارزش ندار هرگز نتوانستیم آنچه را که پدران این کشور آرزو داشته اند باشیم ... من از آنجایی که نوشته های خوبی را در رایاتار(اینترنت)بررسی کرده و یافته ام نیازی به نوشتن خود نمیدانم ولی برای آگاهی جستار گران گرامی دو نسک درباره ی این رخداد ها می شناسانم: نسک جامعه شناسی نخبه کشی-دکتر رضا قلی و نسک خواب آشفته ی نفت-محمد علی موحد این دو نسک مشت تنومندی بر دهان تازی پرستان هوادار آیت الله کاشانی میکوبد. به امید اینکه امسال با سر آمدن زمستان بهار برسد... دکتر
محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا
آمد. پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و
مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و
نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود. ميرزا هدايت الله که مدت
مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان
سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر
عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در
زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و
ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد.
ميرزا
هدايت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترين آنها بود. هنگام مرگ ميرزا هدايت
الله در سال 1271 شمسي محمد ده ساله بود، ولي ناصرالدين شاه علاوه بر
اعطاي شغل و لقب ميرزا هدايت الله به پسر ارشد او ميرزا حسين خان، به دو
پسر ديگر او هم القابي داد، و محمد را " مصدق السلطنه " ناميد. دکتر مصدق
در خاطرات خود از دوران کودکيش مي نويسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با
برادرم ميرزا حسين وزير دفتر اختلاف پيدا کرد، با ميرزا فضل الله خان وکيل
الملک منشي باشي وليعهد ( مظفرالدين شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به
تبريز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... " محمد
خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در تبريز همراه پدر خوانده
اش، که بعد از جلوس مظفرالدين شاه بر تخت سلطنت به سمت منشي مخصوص شاه
تعيين شده بود، به تهران آمد. مصدق
السلطنه با وجود سن کم در نخستين سالهاي خدمت در مقام مستوفي گري خراسان
کاملا در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را به طرف خود جلب نمود. در
باره خدمات او در خراسان افضل الملک در کتاب افضل التواريخ چنين مي نويسد: "
ميرزا محمد خان مصدق السلطنه را امروز از طرف شغل مستوفي و محاسب خراسان
گويند، ليکن رتبه و حسب و نسب و استعدا و هوش و فضل و حسابداني اين طفل يک
شبه ره صد ساله مي رود. اين جوان بقدري آداب دان و قاعده پرداز است که هيچ
مزيدي بر آن متصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرائي و احتراماتش در حق مردم
به طوري است که خود او از متانت و بزرگي خارج نمي شود، ولي بدون تزوير و
ريا با کمال خفض جناح کمال ادب را درباره مردمان بجاي مي آورد و نهايت
مرتبه انسانيت و خوش خلقي و تواضع را سرمشق خود قرار داده است". مصدق
السلطنه بعد از مراجعت به تهران در اولين انتخابات دوره مشروطيت نامزد
وکالت شد. او به نمايندگي از طبقه اعيان و اشراف اصفهان در اولين دوره
تقنينيه انتخاب گرديد؛ ولي اعتبار نامه او بدليل اين که سن او به سي سال
تمام نرسيده بود رد شد. مصدق
السلطنه در سال 1287 شمسي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه رفت و پس از
خاتمه تحصيل در مدرسه علوم سياسي پاريس به سويس رفت و در اين مرحله به اخذ
درجه دکتراي حقوق نائل آمد. مراجعت مصدق به ايران با آغاز جنگ جهاني اول
مصادف بود. بعد از مراجعت به ايران مصدق السلطنه با سوابقي که در امور
ماليه و مستوفي گري خراسان داشت به خدمت در وزارت ماليه دعوت شد. دکتر
مصدق قريب چهارده ماه در کابينه هاي مختلف اين سمت را حفظ مي کند تا اينکه
سرانجام در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزير وقت ماليه (
مشار الملک ) از معاونت وزارت ماليه استعفا مي دهد و هنگام تشکيل کابينه
دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا مي شود. دکتر
مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سويس که آنرا " وطن ثانوي " خود مي
خواند مي نويسد: " در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس
منعقد گرديد.... تصميم گرفتم در سويس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم.
مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و
بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ده سال بود وطن خود را
نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تصفيه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم.
اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت
نمودم..." دکتر مصدق سپس شرح مفصلي از جريان مسافرت خود از طريق قفقاز به
ايران داده و از آن جمله مي نويسد چون کمونيستها بر اين منطقه مسلط شده
بودند، به او توصيه کرده بودند که دستهايش را با دوده سياه کند تا کسي او
را سرمايه دار نداند! دکتر مصدق اضافه مي کند " به دستور ژنران قنسول ايران
در تفليس اتومبيلي تهيه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به
پتروسکي برساند و از آنجا از طريق دريا وارد مشهد سر ( بابلسر فعلي ) شويم.
ولي چند ساعتي قبل از حرکت خبر رسيد که کمونيستها دربند را تصرف کرده
اند که از اين طريق نيز مايوس شدم و چون ناامني در تفليس رو به شدت مي
گذاشت از همان خطي که آمده بودم به سويس مراجعت کردم." بعد
از مراجعت دکتر مصدق به سويس، مشيرالدوله که به جاي وثوق الدوله به نخست
وزيري انتخاب شده بود، تلگرافي بعنوان مصدق السلطنه به سويس فرستاد و او را
براي تصدي وزارت عدليه به ايران دعوت کرد. دکتر مصدق تصميم گرفت از راه
بنادر جنوب به ايران مراجعت کند. در
مراجعت دکتر مصدق به ايران از طريق بندر بوشهر، پس از ورود به شيراز بر
حسب تقاضاي محترمين فارس و واليگري ( استانداري ) فارس منصوب شد و تا
کودتاي سوم اسفند 1299 در اين مقام ماند و براي ايجاد امنيت و جلوگيري از
تعدي قدمهاي موثري برداشت. با
وقوع کودتاي سيد ضيا و رضا خان، دکتر مصدق تنها شخصيت سياسي ايران بود که
دولت کودتا را به رسميت نشناخت و از مقام خود مستعفي گشت. پس از استعفا از
فارس عازم تهران شد. ولي بنا به دعوت سران بختياري به آن ديار رفت تا
کابينه سيد ضيا پس از 100 روز ساقط گرديد. با
سقوط کابينه ضيا، وقتي قوام السلطنه به نخست وزيري رسيد، دکتر مصدق را به
وزارت ماليه ( دارائي ) انتخاب نمود که با قبول شرايطي همکاري خود را با
دولت جديد پذيرفت. با
سقوط دوت قوام السلطنه و روي کار آمدن مجدد مشيرالدوله وقتي از مصدق
خواسته شد که با سمت والي آذربايجان با دوت همکاري کند، با اين شرط که
ارتشيان تحت امر او در منطقه باشند، قبول کرد. از اواخر بهمن 1300 با اواسط
سال 1301 اين ماموريت را پذيرفت، ولي در اواخر کار بخاطر سرپيچي فرمانده
قشون آذربايجان از اوامرش بدستور رضا خان سردار سپه، وزير جنگ وقت، از اين
سمت مستعفي گشت و به تهران مراجعت کرد. در
خرداد ماه 1302 دکتر مصدق در کابينه مشيرالدوله به سمت وزير خارجه انتخاب
شد و با خواسته انگليسيها براي دو مليون ليره که مدعي بودند براي ايجاد
پليس جنوب خرج کرده اند بشدت مخالفت نمود و آب پاکي را بر دست وزير مختار
انگلستان ريخت. پس از استعفاي مشيرالدوله، سردار سپه به نخست وزيري رسيد و دکتر مصدق از همکاري با اين دولت خودداري ورزيد. دکتر
مصق در دوره پنجم و ششم مجلس شواري ملي به وکالت مردم تهران انتخاب و در
همين زمان که با صحنه سازي سلطنت خاندان قاجار منقرض و رضا خان سردار سپه و
نخست وزير فعلي به مقام پادشاهي رسيد، او قاطعانه با اين انتخاب به مخالفت
برخاست. زمانيکه عمر مجلس ششم به پايان رسيد و رضا شاه با ديکتاتوري مطلق
فاتحه حکومت مشروطه و دمکراسي را خواند، دکتر مصدق طي ساليان دراز خانه
نشين شد و در اواخر سلطنت پهلوي اول که همه رجال سابق يا از بين رفته بودند
و يا دست بيعت به حکومت داده بودند، مصدق به زندان افتاد ولي پس از چند
ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. رضا شاه
در سال 1320 پس از اشغال ايران بوسيله قواي روس و انگليس، از سلطنت برکنار
گشت و به آفريقاي جنوبي تبعيد گشت و دکتر مصدق به تهران برگشت. دکتر
مصدق در انتخابات شور انگيز دوره 12 مجلس که پس از سقوط رضا شاه انجام شد،
بار ديگر در مقام وکيل اول تهران قدم به مجلس نهاد و مورد تجليل تمام ملت
ايران قرار گرفت. در
انتخابات دوره 15 مجلس بخاطر مداخلات نامشروع قوام السلطنه ( نخست وزير ) و
شاه مانع شدند تا دکتر مصدق قدم بمجلس بگذارد و انگليسيها بتوانند قرارداد
تحميلي سال 1933 دوره رضا شاه را که بمدت 60 سال حقوق ملت ايران را از
نفت جنوب ضايع مي ساخت، در دولت ساعد مراغه اي تنفيذ سازند. خوشبختانه بر
اثر فشار افکار عمومي مقصود انگليسيها تامين نشد و عمر مجلس پانزدهم سر
رسيد. در همين دوران بود که دکتر مصدق و همراهان وي اقدام به پايه
گذاري جبههً ملي ايران را نمودند ( 1328 ). بر
خلاف انتظار انگليسي ها، در انتخابات مجلس 16 با همه تقلبات و حمايت شاه و
دربار صندوقهاي ساختگي آرا تهران باطل شد و هژير وزير دربار دست نشانده
والاحضرت اشرف بقتل رسيد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق و گروهي از
يارانش که هنوز دو سه نفري از آنها راه خيانت در پيش نگرفته بودند، بمجلس
راه يافتند؛ که در همين مجلس پس از کشته شدن سپهبد رزم آرا، طرح ملي شدن
صنايع نفت جنوب به رهبري دکتر مصدق تصويب شد و اندکي بعد در شور و اشتياق
عمومي دکتر مصدق به نخست وزيري رسيد تا قانون ملي شدن صنعت نفت را به اجرا
در آورد. در
ارديبهشت ماه سال 1330 دکتر مصدق با تکيه به راي اعتماد اکثر نمايندگان
مجلس به نخست وزيري رسيد. نخستين اقدام دکتر مصدق پس از معرفي کابينه،
اجراي طرح ملي شدن صنعت نفت بود. بدنبال
شکايت دولت انگليس از دولت ايران و طرح شکايت مزبور در شوراي امنيت سازمان
ملل، دکتر مصدق عازم نيويورک شد و به دفاع از حقوق ايران پرداخت. سپس به
دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ايران به پيروزي دست يافت. در بازگشت به
ايران سفري نيز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار
گرفت. انتخابات
دروه هفدهم مجلس بخاطر دخالتهاي ارتشيان و دربار به تشنج کشيد و کار بجايي
رسيد که پس از انتخاب 80 نماينده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه هاي
باقي مانده را صادر کرد. دکتر
مصدق برا ي جلوگيري از کارشکنيهاي ارتش درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت
را از شاه نمود. که اين درخواست از طرف شاه رد شد. به همين دليل دکتر مصدق
در 25 تيرماه 1331 در مقام نخست وزيري استعفا ميکند. يکروز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزيري انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بيانيه شديد الحني نخست وزيري خود را اعلام نمود. مردم
ايران که از برکناري دکتر مصدق شديدا خشمگين بودند، در پي چهار روز
تظاهرات و قيامهاي پيوسته در حمايت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت
قوام گرديدند، و در 30 تير 1331 دکتر مصدق بار ديگر به مقام نخست وزيري
ايران رسيد. در
روز 9 اسفند ماه 1331 دربار با کمک عده اي از روحانيون، افسران اخراجي و
اراذل و اوباش تصميم به اجراي طرح توطئه اي بر عليه مصدق کردند تا او را از
بين ببرند. نقشه از اين قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا
از پايتخت خارج شود و اعلام دارد که اين خواسته دکتر مصدق است ( براي
اطلاعات بيشتر لطفا به کتاب " خاطرات و تالمات دکتر مصدق" بقلم خود ايشان
مراجعه کنيد). ارازل و اوباش نوکر دربار هم به بهانه جلوگيري از سفر شاه در
مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وي را
بقتل برسانند. ولي از آنجائيکه مصدق از نقشه اطلاع يافت توانست جان سالم
بدر برد و توطئه با شکست روبرو گشت. سرتيپ افشار طوس رئيس وفادار شهرباني دکتر مصدق، بوسيله عمال دربار و افسران اخراجي به طرز وحشيانه اي بقتل رسيد. بعلت
اختلافات شديد مجلس با دولت دکتر مصدق، و بدنبال استعفاي بسياري از
نمايندگان مجلس ،دولت اقدام به برگذاري همه پرسي در سطح کشور نمود تا مردم
به انحلال يا عدم انحلال مجلس راي دهند. در اين همه پرسي که البته به خاطر
همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستانها، و همچنين جدا بودن محل
صندوقهاي مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسياري از منتقدان
قرار گرفت؛ در حدود دو ميليون ايراني به انحلال مجلس راي مثبت دادند و مجلس
در روز 23 مرداد 1332 راسما انحلال يافت. در
روز 25 مرداد 1332 طبق نقشه اي که سازمانهاي جاسوسي آمريکا و انگليس براي
براندازي دولت مصدق کشيده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود
و رئيس گارد سلطنتي خويش، سرهنگ نصيري را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست
وزير فرمان را به وي تحويل دهد. همچنين نيروهايي از گارد سلطنتي مامور
بازداشت عده اي از وزراي دکتر مصدق گشتند. ولي نيروهاي محافظ نخست وزيري با
يک حرکت غافلگير کننده رئيس گارد سلطنتي و نيروهايش را خلع سلاح و بازداشت
نمودند و نقشه کودتاي 25 مرداد به شکست انجاميد. در
روز 28 مرداد ماه 1332 دولتين آمريکا و انگليس با اجراي نقشه دقيقتري دست
به کودتاي ديگري عليه دولت ملي دکتر مصدق زدند که اينبار باعث سقوط دلت
مصدق گشت. در اين روز سازمان سيا با خريدن فتواي برخي از روحانيون و همچنين
دادن پول به ارتشيان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها کشانيد.
بدليل خيانت رئيس شهرباني و بي توجهي رئيس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچيان
توانستند به آساني خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندين ساعت
نبرد خونين گارد محافظ نخست وزيري را نابود کنند و خانه وي را پس از غارت
کردن به آتش بکشانند. ولي دکتر مصدق موفق شد به همراه ياران خود از نردبان
استفاده کند و به خانه همسايه پناه ببرد. در اين کودتا گروهي از ياران سابق
دکتر مصدق نيز به بهانه مخالفت با مصدق با اجانب همکاري نمودند! همچنين
شايان ذکر است که اعضاي حزب کمونيست توده که در روزهاي 26 و 27 مرداد به
بهانه هواداري از دکتر مصدق دست به اغتشاشات مي زدند، در روز 28 مرداد هيچ
عملي بر ضد کودتاي آمريکائيان انجام ندادند. در روز 29 مرداد دکتر مصدق و يارانش خود را به حکومت کودتا به رهبري ژنرال زاهدي تسليم کردند. در
دادگاهي نظامي، دکتر مصدق با برملا کردن اسرار کودتاي 25 و 28 مرداد چهره
کودتاچيان را نزد جهانيان رسوا ساخت. در پايان دادگاه وي را به 3 سال زندان
محکوم کردند و پس از گذراندن 3 سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد
آباد تبعيد گشت و تا آخر عمر تحت نظارت شديد بود. در
سال 1342 همسر دکتر مصدق، خانم ضياالسلطنه، در سن 84 سالگي درگذشت و دکتر
مصدق را بيش از پيش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وي و دکتر مصدق 2 پسر و 3
دختر بود. در
14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدليل بيماري سرطان، در سن 84 سالگي دار
فاني را وداع گفت. پيکر مطهر وي در يکي از اتاقهاي خانه اش در احمد آباد
به خاک سپرده شد.
دوستان ارجمند باسپاس از دیدگاه های نیکتان که در نوشتار های پیشین برای این بنده ی کوچک گذارده اید همانگونه که خود آگاهید جشن چهارشنبه سوری نزدیک است و بسیار گمانه های گوناگونی درباره ی این جشن در میان ما ایرانیان زده شده است. ولی کدام یک درست است؟... آیا این جشن از تازیان برگرفته شده یا دگرگونی در نام آن در دوران تازیان داده شده؟... آیا این جشن بازمانده از ایران باستان است یا در دوران اسلام پدید آمده؟... آیا این سور یادواره ی جشن سوشون و بزرگداشت سیاوش است؟... آیا این جشن خرافه است و بی پایه و بنیان؟... و آیا... ما امیدواریم که پاسخ این همه پرسش را روزی به دست آوریم و مشتی تنومند بر دهان بی شرمان ایران ستیز بکوبیم.ولی در این نوشتار ما به بررسی این جشن و شناسایی آن می پردازیم. افزون بر اینها باید من یک گلگی از همه ی مردمی که این سور و جشن را به گونه ای چینی برگذار میکنند بکنم.ما ایرانان چرا باید به جای روشن کردن آتش و پریدن از روی آن به شوند پاکی،بیاییم و آسایش و آماش دیگران را بگیریم و افزون بر آن جان خود را به گزند نزدیک کنیم؟!!!! پس بیایید امسال 7آتش پشت سر هم روشن نموده و آن را با پریدن از روی این آذر ها گرامی بداریم. ما برای گپ درباره ی این جشن نیکو باز هم از نوشتار های استاد رضا مرادی غیاث آبادی بهره برداری می کنیم و آنرا به زبان ایرانی پارسی برگردان کرده ایم.خواهشمند است همه ی خوانندگانی که این نوشتار را خواندند در بند اینکه ایرادی در برگردانی این نوشته میبینند گوشزد کنند تا این بنده ی کوچک آن را درست کرده و به نمایش بگذارم با آرزوی ایرانی سر افراز و بهتر... گزیدهای از پرسش و پاسخ با این نگارنده در
نشستهای سخنرانی هفتگی در بنیاد فرهنگی جمشید، بازنویسی از روی نوار به
کوشش خانم زهره بیگی پیشینیه ی چارشنبهسوری چه اندازه است و آیا درست است که چون در ایران
باستان روزهای هفته هستی نداشته و زرتشتیان هم این آیین را برگزار نمیکنند،
پس جشنی نو است؟ دستک های نویافته، دیدگاه نبودن روزهای هفته در ایران باستان را با تندی
رد میکند. نخست اینکه شمار هفتگانه روزهای هفته، در دمانهای بسیار دور
از اهله هفتروزه ماه برگرفته شده و از آنجا که گاهشماری مهی (قمری)
سادهترین و پیش و پا افتاده ترین نگاره ی گاهشماری است و شناسایی اهله ماه، آسانترین و ساده ترین روش بینش گذر دمان است؛ بیگمان همبودگاه بشری از گذشتههای دور و
بدون آموختن از یکدیگر، به آن پی برده و از آن بهره گرفتهاند. دوم اینکه در شاهنامه فردوسی بیشتر از یکصد و بیست بار واژه هفته بکار
رفته است. از آنجا که شاهنامه فردوسی را بیانگر وفادار داستانها و
بازگویههای دوران باستان میدانند، بدور است که استاد بدون اینکه چنین اندرنهشتی در نویسه های پایه بکار رفته باشد، تا این اندازه از آن بهره برگیرد. سوم اینکه نگارنده در بررسیهای گاهشمار آفتابی نقشرستم (کعبه زرتشت) به
سازوکار دستورشده برای شناسایی چهار هفته شهریور ماه، پی برده که بندهای آن
در نسک «بناهای تقویمی و نجومی ایران» باز آمده است. چهارم اینکه نویسه های مانوی، کاربرد فراگیر و گسترده روزهای هفته را تأیید
میکنند. در نوشتارهای مانوی یافتشده در «تورفان» و نیز در «موگتاگ» از
روزهای یکشنبه و دوشنبه با نامهای «مهر روز/ خور روز» و «ماه روز» یاد
شده و این دو، روزهای روزهداری مانویان دانسته شده است. اگرچه در نوشتار
مانوی، همراه با روزهای هفته، از نامهای سیگانه برای روزهای ماه نیز بهره برداری میشده است و همچنین میدانیم که روز دوشنبه، روز مینوی و بیکاری
مانویان بوده است. پنجم اینکه نویسه ها و آبخوردهای کهن چینی نیز کاربرد هفته در ایران باستان و افزون بر آن نام روزهای آن را گزارش کردهاند. در یک نوشت اخترشناسی کهن بودایی که در
سال ۷۵۹ میلادی از سانسکریت به چینی برگردان شده و «یانگ چینگ فنگ» در سال
۷۶۴ میلادی گوشه ای بر آن بازنوشته است؛ از نام روزهای هفته در زبان چینی و برگردان آنها با روزهای هفته در پارسی میانه و سغدی یاد کرده است. در این نوشت، نام ایرانی روزهای هفته که از یکشنبه آغاز میشوند، بدینگونه بازگو
شده است: یوشمبت (روز بیکاری)، دوشمبت، سهشمبت، چرشمبت، پنجشمبت، شششمبت،
شمبت. در همان نوشته، برگردان سغدی (در ورارودان/ آسیای میانه) این نامها
بدینگونه با آغاز یکشنبه باز آمده است: مهر روز (خورشید روز)، ماه روز،
بهرام روز، تیر روز، اورمزد روز، ناهید روز و جیان روز (کیوان روز).
همانگونه که دیده میشود این نامها از نام هفت اختر کیهان آسمان، به چم
خورشید و ماه و پنج ستاره روان (سیاره) شناختهشده آن دمان برگرفته شده
است. به این ردیف دانسته میآید که روزهای هفته، همراه با نامهایی ویژه، در
گاهشماریهای ایران باستان کاربرد داشته و افزون بر آن بیکاری روز یکشنبه در گاهشمار
میلادی از روز بیکاری ایرانی برگرفته شده است. میدانیم که نام روز یکشنبه
در هر دوی آنها به یک چم است و Sun day درست به چم «خورشید روز»
است. اما در دوره ساسانی و همراه با دیگر دستکاریهای بیشمار آنان از آیین و
فرهنگ ایران باستان، روزهای هفته را نیز از گاهشماری خود پاک میکنند و
تنها نام روزهای ماه را بکار میگیرند. اگرچه نامهای سیگانه روزهای ماه،
در همه گاهشمارهای ایرانی بکار میرفته و ویژه ی گاهشمارهای ساسانی نبوده است. اما در باره بخش پسین پرسش میتوان گفت که هر چند دستک های بسنده از دیرینگی
چارشنبه سوری در دست نیست، اما نشانه هایی کوتاه که در گاهشمار بخارای
نرشخی و نیز در داستان نبرد بهرام چوبینه با پسر ساوهشاه در شاهنامه
فردوسی باز آمده است و استاد حتی از واژه چارشنبه نیز بهره برده است،
نشاندهنده دیرینگی بسیار آن است. اما بشوند کمبود آبخورد نمیتوان پیشینه ی استوار
آنرا آشکار کرد. برگزار نشدن چارشنبهسوری بدست زرتشتیان نیز شوند تازگی آن نمیتواند
بود. چرا که همه نژادها و دینهای ایرانی بخشی از فرهنگ باستانی را پاس
داشتهاند و بخشی دیگر را فراموش کردهاند. خوشبختانه بتازگی بسیاری از
هممیهنان زرتشتی نیز به برگزاری این آیین کهن روی آوردهاند. برخی پزوهشگران چارشنبه سوری را نگاره ی بدگرد شده ی جشن سده یا آتش نوروزی میدانند. آیا این درست است یا چرای دیگری دارد؟ بررسی آیینهای مردمی، روشنگر این پرسش است. همه آیینها،
ترانهها، باورها و جشنهایی که مردمان گوشه های گوناگون در این شب انجام
میدهند، با دید دگرگونیهایی که با یکدیگر دارند، در یک ویژگی با هم
همسانند: «راندن ناپاکیها و بدیها». ترانهها و باورهایی که به
بلاگردانی، راندن چشم شور، گرهگشایی، آجیل مشکلگشا، بختگشایی دختران و همانند این میپردازند؛ و همچنین سوزاندن شاخههای خشکیده و گیاهان هرز
باغها و گشتزارها در گوشه های روستایی، همگی نشان از پیوند این آیین با
خانهتکانی، زدودن ناپاکیها و آمادگی برای زایش دوباره گیتی است. در برخی جاهای اروپایی همچون رومانی و بلغارستان نیز در نزدیکهای بهار آیینی در
سوزاندن چیزهای نانیاز برگزار میشود. چارشنبهسوری پیوندی با سده و آتش
نوروزی ندارد و هر کدام آنها، جشن و آیینی ویژه ی خود را دارند. در بسیاری از جاهای ایران، هر سه جشنِ آتش نامبردهشده برگزار میشود که نشانه بهانه های گوناگون آنها است. چرا ایرانیان چهارشنبه را شوم میدانستند؟ ایرانیان نه تنها چارشنبه، که هیچ روز و شبی را به خودی خود شوم و بد گوا نمیدانستند و هنوز هم نمیدانند. در باورهای ایرانی هر روز سال به یکی
از ایزدان وابسته است و گرامی داشته میشده است. بویژه روزهای پایانی سال
که دمان بازگشت روان و فروهر درگذشتگان بشمار میآمده و آیینهایی بسیار
زیبا و باشکوه در پیشواز نمادین آنان برگزار میکردهاند. باورهایی
اینچنین، به فرهنگهای بیگانه ی دیگر وابسته است. پیوند آیین چهارشنبه سوری با آب در چیست و چرا دختران میبایست آب چشمه را بیاورند؟ از یکسو میتوان گفت که در بسیاری از جشنهای ایرانی، آب و آتش در کنار
یکدیگر و وابسته ی هم هستند. اما از سوی دیگر، از آنجا که چارشنبهسوری با
پاکیزگی پایان سال در پیوند است، باشندگی آب رخنمای کاربردی هم دارد. شکستن
کوزههای آب افزون بر نماد سال پرباران و پردآمد، کارکردی بهداشتی نیز
دارد. میدانیم که چیستی سفال کوزه آب با سفالهای دیگر جدا است.
سفالگران، کوزه آب را بگونهای جداکننده برمیساختهاند که شوند رخنه ی اندکی
آب به رویه بیرونی، و پرش آن شوند خنکی آب درون کوزه شود. روزنههای کوزه
در گذر سال انباشته از ریزه هایی میشده است که آنرا برای تندرستی سودمند
نمیدانستهاند، سرانجام آنرا میشکسته و از کوزه تازه دیگری بهره
میبردهاند. اما در باره آوردن آب بدست دختران باید گفت که این یکتا به
چارشنبهسوری نبوده و برخی بر این باور بودهاند که نماد چشمه، خاستگاه
آناهید است و تنها دختران رخصت نزدیک شدن به آن را دارند. این باور هنوز
هم در بسیاری از روستای ایران روایی دارد. چرا چارشنبهسوری در سهشنبه برگزار میشود و آیا چهارشنبه درست است یا چارشنبه؟ آغاز شبانروز یک قرارداد است. در دمانها و جایگاه های گوناگون، گاه نیمه شب،
گاه هنگام برآمدن خورشید، گاه هنگام نیمروز و گاه هنگام فروشدن خورشید را آغاز شبانروز میگرفتهاند. اینگونه آیین هنوز هم در برخی جاهای
ایران روامند است و برای نمونه در تاجیکستان و آسیای میانه همواره آغاز سال
نو را از هنگام فروشدن خورشید در روز پایان سال برمیشمارند و جشن
میآرایند. برگزاری چارشنبهسوری در سهشنبه شب به روزگاری پیوند دارد که
هنگام فروشدن خورشید، آغاز شبانروز و آغاز چارشنبه دانسته میشده است.
امروزه نیز این باور همچنان پایدار مانده است .برای مانند هنگامی از «شب آدینه»
سخن میرانند، در راستی «پنجشنبه شب» را در دید دارند. اما در باره پرسش
دیگر میتوان گفت که امروز هر دو گونه این واژگان در نوشتار ادب پارسی
بکار رفته و هیچکدام نادرست نیستند. در شاهنامه فردوسی و بسیاری از نوشتار سروادی به نگاره ی چارشنبه بکار رفته و در روامندی همگانی نیز همینگونه بر زبان
میآید. اگرچه این جشن با نامهای دیگری نیز روامند است. آیا پریدن از روی آتش کاری دشنام آمیز به آتش نیست؟ آیین مردمان، گوناگون است و میشود هر باوری از دید دیگران کاری نادرست دانسته شود. پس هنگامی میتوان کاری را دشنام آمیز خواند
که کننده ی آن آهنگ دشنام داشته باشد. هممیهنان ما در هیچکدام از این کارها، چنین آماجی را ندارند و پریدن از روی آتش، بگونهای نمادین برای زدودن و سوزاندن
بدیهای هر کس انجام میشود و مردمان خواستهاند تا با اینکار، آتش به
آنان پاکی و تازگی هدیه کند. اما آنچه به گمان من نادرستتر است، کارهای
ناهنجاری است که امروزه روامند شده و به راستی چارشنبهسوری را به شب تباهی و
آلودگی شهرها کشانده است. آیینی که نیاکان ما برای پاکیزگی زیستبوم خود
انجام میدادهاند، ما همان کار را برای تباهی و آلودگی آن انجام میدهیم.
بویژه که تازگی کسانی کوشش کردهاند تا با پخش کالای منفجره و روی آوری کودکان و نوجوانان به بهره گیری فراگیر از آن، گزندی بسیار به این
جشن کهن و شادیبخش ایرانی میرساند. آیا چارشنبهسوری در جاهای دیگر ایرانیتبار هم برگزار میشود؟ از سوی باختر، در بخشی از کردستان که در بیرون از ایران امروزی است؛ و در سوی خاور، در استان سینکیانگ چین و سرزمینهای ایرانیتبارِ
یارکند_، تاشقورغان و کاشغر با تفاوتهایی برگزار می شود. در تاشقورغان این
جشن در سومین روز سال نو برگزار میشود و افزون بر آتشافروزی و پریدن از آن، بر
بالای بامها نیز به شمار کسان خانه، جام آتشی برمیافروزند. در
سرزمینهای اَران و قفقاز، بمانند استانهای آذربایجان، در هر چهار چارشنبه
اسفندماه این آیین را دوباره میکنند. اما در آسیای میانه، تاجیکستان،
ترکمنستان و ازبکستان، این آیین همش فراموش شده است و برگزار نمیشود.
اما در بخشهایی از قرغیزستان با دگرگونی هایی همچنان پایدار مانده است. این آیین در قرغیزستان در فروشدن خورشید نوروز برگزار شده و تنها شاخههای خشک درختی
به نام «آرچا» سوزانده میشود. در پایان به این گوشزد هم نشانه میروم که آیینهای چهارشنبه سوری یگانه به
آتشافروزی نیست؛ بلکه آیین پیوسته دیگری همچون خوراکهای گروهی، سرودهای
ویژه، قاشقزنی، فالگوش، بازیهای گروهی و نمایشهای دیرینه هم دارد که
امروزه بجای آن به سوزاندن لاستیک و انفجارهای بزرگ و تباهی گذرهای شهر
میپردازند. شیوه امروزی این جشن در شهرهای بزرگ هیچ پیوندی با
چارشنبهسوری نداشته و تنها نام آنرا بر خود دارد. در هیچیک از نوشته های برجای مانده پیش از اسلام نشانه ای به جشن چهارشنبه
سوری نشده است. در اوستا، سنگنبشته های عیلامی، هخامنشی، اشکانی و ساسانی و
نیز در نوشته های پهلوی و حتی در یادگفت های گاهنویسان یونانی درباره ایران نیز درباره جشن چارشنبهسوری سخنی گفته نشده است. نوشته های دوران پس از اسلام نیز در این باره کمابیش خاموش بودهاند، حتی در نشانه های جستار شده ی درستی همچون ابوریحان بیرونی نیز در باره آن گفتاری داده نشده
است. اما برخی نشانه های در شماری از نوشته های کهن، نشاندهنده این است که گویا
چارشنبهسوری نه تنها برگزار میشده، بلکه از آن به فرنام «عادت قدیم» نام
برده میشده است. نخستین و کهنترین نسکی که در آن به چنین آتشافروزی نشانه رفته است، نسک «تاریخ بخارا» نوشته ابوبکر محمد بن جعفر نَـرشَـخی (۳۵۸- ۲۸۶ ق) است.
در این نسک که به نام «مزارات بخارا» نیز شناخته میشود، رخدادی به گفتار
زیر از میانه سده چهارم و دمان «منصور بن نوح سامانی» گفته شده است: ” . . . و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد
و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هر
چه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند. آنگاه امیر به سرای
بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون «شبِ سوری» چنانکه «عادت قدیم» است،
آتشی عظیم افروختند. پارهای از آن بجست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره
جمله سرای بسوخت." نرشخی، ابوبکر محمد بن جعفر، تاریخ (مزارات) بخارا، ترجمه
ابونصر قبادی، به کوشش تقی مدرس رضوی، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۱، ص ۳۷٫
تأکیدها از این نگارنده است. در این بازگفت هر چند به روشنی به دمان برگزاری جشن نشانه رفته نشده است، اما فرنام «هنوز سال تمام نشده بود» و نیز «شب سوری» گویا نشانه به آیین
چارشنبهسوری دارد که شاید در آن دمان، انجام آیین در شب چارشنبه، پایسته
نشده بوده است. دومین نوشته ی کهن که نشانه ای هر چند نا آشکار به جشن چارشنبهسوری دارد،
شاهنامه فردوسی است. در داستان بهرام چوبینه با «پَـرموده» پسر ساوهشاه
آمده است که هنگامی که هر دو سپاه آماده رزم بودند، ستارهبینی بهرام را
پند میدهد که: ستارهشمر گفت بهرام را شاهنامه فردوسی، تصحیح رستم علییف، انستیتوی خاورشناسی
آکادمی علوم اتحاد شوروی، جلد هشتم، مسکو، ۱۹۷۰، ص ۳۷۷ تا ۳۷۹؛ بیت آخر به
نقل از نسخه دستنویس موزه بریتانیا. در باره این سرودههای شاهنامه بیان چند گوشزد بایسته است. نخست اینکه بر پایه ی واژهنامه فریتس وُلف، در سراسر شاهنامه به جز یکشنبه و چارشنبه، روز
دیگری از هفته نام برده نشده است و تنها باری که از چارشنبه یاد شده، در
همین داستان و همین جشنی است که در زمان بهرام چوبین انجام شده و این
کهنترین یادکرد جشن چارشنبه در نوشتار است. هر چند که دمان سرایش شاهنامه
چند دهه پس از گاهشمار بخارا بوده است، اما فرنام داستان به صدها سال پیش از
آن باز میگردد. دوم اینکه آوردن نام چارشنبه در داستان بهرام چوبین خود شوندی دیگری است
که روزهای هفته در ایران باستان هستی داشته است. و سوم اینکه برپاد باور تازیان که روز چارشنبه را شوم و بدگوا میپنداشتند و این باور در نشانه های
جاحظ و حتی منوچهری دامغانی نیز راه یافته است، اما ایرانیان نه تنها این
روز، بلکه هیچ روز و دمان دیگری را شوم نمیپنداشتند و بویژه چارشنبه را
گاهِ کام و جشن دانستهاند. به امید فردایی بهتر...
به نام اهورامزدا یکتا با درود و شادباش جشن سپندارمزگان بر همه ی ایران گرایان گرامی. دوستان ارجمند همانگونه ای که می دانید،در ایران روزگاری بر بانوان ارزش میگذاشتند و برای آنها روز بزرگداشتی را در دید میگرفتند.ولی با افسوس پس از دوران اسلام در ایران ،مردم دیگر ارزشی برای زنان نمیدیدند و آنها را تنها برای بچه آوردن وبزرگ کردن میدانستند و بس. ولی ما ایرانیان نخستین مردمانی بودیم که همچون خیلی چیز های دیگر در ایران ارزشهای گوناگونی را برای خود داشتیم.ارزش هایی همچون ارز نهادن به بانوان،زمین،آتش،آب،مردم،آسمان،اهورا مزدا و... ما ایرانیان کردار هایی را در دوران های گوناگون داشته ایم که به آنها جشن میگفتیم.واژه ی جشن تنها برای شادی و پایکوبی نبوده درست پاد آنچه که امروز داریم جشن در زبان اوستایی به چم بزرگداشت و ارز نهادن بوده است.ما هنگامی که روز 10بهمن را جشن میگیریم تنها بهانه ای برای شادی کردن نیست بلکه این کرداری برای بزرگداشت آتش و سپاس گزاری از اهورا مزدا برای آفریدن آن است. افزون بر آن این جشن به باور خیلی ها پایه ی جشن «ولنتاین»است.این جشن را بسیاری ها جشن مهر و دلدادگی میدانند. همچون خیلی جشن های دیگر ما جشنی را برای بزرگداشت بانوان و زمین داشته ایم که بنده جستاری را از استاد مردای غیاث آبادی برداشت کرده ام و آن را به زبان پارسی بازنویسی کرده ام. از همه ی دوستان گرامی خواهش می کنم که پس از خواندن این نوشتار اگر بدی در آن یافت کردید ما را آگاه کنید. امیدوارم جشن سده بر همه تان شاد و فرخنده باد در پناه اهورا مزدا پاینده ایران ماه اسفند و به ویژه روز پنجم آن که در همه گاهشمارهای ایرانی
«اسپندروز» نامیده میشود؛ از روزگاران کهن، ماه و روز گرامیداشت زمین
بارور و بانوان در فرهنگ ایرانی دانسته میشده است. واژه پارسی اسپند یا سپندارمذ، از واژه پهلوی «سپندارمد» و اوستایی
«سپَـنتَـهآرمَـئیتی»، برگرفته شده است. پایه این نام همانا «آرمئیتی» است
که واژه سپنته/ سپند برای بزرگداشت و گرامیداشت بیشتر، به آن افزوده شده است. کمابیش آرمئیتی را به چم «فروتنی و آرامی» میدانند، اما این اندرنهشت
درست به دید نمیرسد و بسیاری از پژوهشگران آنرا نمیپذیرند. ل-مولتون در
Early Zoroasrianism آنرا در اصل «آرا ماتا» به چم «مادر زمین» میداند
که با واژه سانسکریت و ودایی «اَرامتی» به چم «زمین» نزدیکی دارد. در
«گاتها»ی زرتشت (سرود ۴۵، بند ۴)، این واژه در چم زمین و با ریزنگری «دختر
اهورامزدا» (دوگِـدَر) آمده است. همان واژهای که زرتشت برای دخترش
«پوروچیستا» هم بکار گرفته است (برگردانهای بارتولومه، دارمستتر و پورداود).
همچنین در برگردان سانسکریت «نریوسنگ» از همان بند اوستا، آرمئیتی به چم
زمین برگردان شده و در متن پهلوی «زند وهومن یسن» نیز به همین سامان بکار
رفته است. این نام در زبان و فرهنگ ارمنیان ایرانی نیز جایگاه دارد. آنان
سپندارمذ را بگونه «سپندارمت» میشناسند و او را «ایزدبانوی باروری»
میدانند. بنابر این، «آرمئیتی» به تنهایی و یا به گونه ی «سپنتهآرمئیتی» در آغاز،
نام یا پاژنام «زمین» و به ویژه «زمین بارور» و یا «مادر زمین» بوده و سپس به فرشته یا ایزد پشتیبان زمین گفته میشود و پس از آن به پیکر یکی
از امشاسپندان یا یاران اهورامزدا در میآید. نگارنده بر این باور است که گویا ایزدبانوی میان دورودی به نام
«سَـرپانیتو» یا «اِروئا» که همسر «مردوک» خدای بزرگ دانسته میشده،
خاستگاهی همسنگ با سپندارمذ داشته است. چرا که اِروئا، ایزدبانوی زایش
بوده و حتی چم واژه آن نیز «باروری» بوده است. در میان دورود باستان و
پس از کوچ «کاسیان» به آنجا، آیینی به نام «هَـشادو» در نمایش نمادین پیوند
مردوک و اِروئا، و دیگر آیین وابسته به «پیوند مینوی» برگزار میشده است.
در هر روی، حتی اگر آرمئیتی نه به چم آرامی و فروتنی، که به چم مادر
زمین بوده باشد؛ نباید پیوند و وابستگی «آرامی» و «آغوش مادری» را حتی
دستکم به گونه ی همانندی واژگان آن در زبانهای هندواروپایی از یاد ببریم. از آنجا که در باورهای کهن، زمین را نیز مانند زنان، بارور، زاینده و
پرورشدهنده میدانستهاند و همه باشندگان بر پهنه او و در پناه و آغوش او
پروریده میشدهاند، چیستی او را نیز «مادینه» گمان میکردهاند و از همین
خاستگاه است که واژگان زیبا و دلانگیز «مام میهن» و «سرزمین مادری»
به هستی آمده و فراگیر شده است. پیشینیان ما، همانگونه که زمین را زن یا مادر
میدانستهاند، آسمان را نیز مرد یا پدر بشمار میآوردهاند و بند های
«مادرزمین» و «پدرآسمان» از همین جا برخاستهاند. بیگمان آنان همگونی ها و
پیوندهایی میان زن و مرد از یک سو، با زمین و آسمان، و بارندگی و رویش
گیاهان، از سوی دیگر گمان میکردهاند. همچنین این را نیز میدانیم که در
باورهای ایرانی، ریشه ی بشر یا نخستین زن و مرد کیهان، به نام «مشی و مشیانه»
از ریشه دوگانه گیاهی به نام «مهرگیاه» در دل زمین به هستی آمده و آفریده
شدهاند و به راستی زمین یا سپندارمذ، مادر ریشه بشری دانسته میشده است. کارکردهای آرمئیتی یا سپندارمذ در فرهنگ و ادب ایرانی بسیار فراوان و
گسترده است. در «گاتها»ی زرتشت، هجده بار از او یاد شده است و زرتشت بارها
او را برای زندگی پاک، برای آرامشبخشی به کشتزاران، چراگاهها و جانوران،
برای پیدایی یک فرمانروای نیک، و برای یاری به دخترش «پوروچیستا» در گزینش
شوی خویش، به یاری فرا میخواند. در اسطوره های ایرانی، او بود که پیشنهاد و
فرمان ساختن تیروکمانی برای آرش کمانگیر را به منوچهرشاه داد تا گستره و
آغوشش را برای فرزندان خود، فراخناکتر کند. نوشتار پهلوی «سد در بندهش» او را
یاریرسان نویسندگان، به فرنام پدیدآورندگان خرد و اندیشه میداند.
پلوتارک میگوید که اردشیر دوم- پادشاه هخامنشی- بهبودی همسرش آتوسا را
از سپندارمذ خواهن میشود و او به یاری آنان میشتابد. سراسر اوستا و به ویژه
«فروردین یشت» و یسنای ۳۸، آکنده از سخنانی در ستایش و گرامیداشت زمین و
زن است. در اینجا شاید نشانه به این گوشزد هم سودمند باشد که هر سه واژه آرمئیتی،
زمین و زن، از واژگان کهن آریایی یا هندواروپایی هستند که با اندک دگرگونیهایی در ساختار بیرونی آنها، در بسیاری از زبانهای
هندواروپایی روامند و گستردگی دارند. همچنین یادآور میشوم که واژه «زن» با
زندگی، و واژه «مرد» با مرگ و مردن در پیوند است. پیشینیان ما زن را به شوند
فرزندآوری، همواره زنده و زندگیبخش میدانستهاند و مرد را بدون ریشه و
مرگ او را پایان هستی او بشمار میآوردهاند. به همین چرا نیز بوده است که
در هنگامهایی از دوران باستان، ریشه فرزندان را از سوی مادر
میدانستهاند و این پیوند چندانی با سامانه مادر شاهی یا زن سالاری نداشته
است.سنگ نبشتههای باشنده (به ویژه در ایذه) نشان میدهد، حتی در دوران
عالامیان نیز با اینکه سامانه مادرسالاری هستی نداشته است، اما همچنان در
هنگام شناساندن خود، گاه بجای نام پدر به نوشتن نام مادر و مادران
میپرداختهاند. نامگذاری پایانی ترین ماه زمستان به نام اسپند یا سپندارمذ نیز از همین
ویژگی باروری و زایندگی زمین سرچشمه گرفته است. چرا که در همین ماه، نخستین
جوانهها از خاک سربرمیزند و زایش دوباره زمین را نوید میدهد. از همین
رو، مردمان ایرانی این ماه و به ویژه روز پنجم آن که با نام ماه همانند است
(یعنی اسفندروز از اسفندماه یا سپندارمذروز از سپندارمذماه) را روز
گرامیداشت زمین بارور و بانوان میدانستهاند و در این روز، مردان
آیینهایی برای همسران خود برگزار میکرده و کادوهایی به او میدادهاند
که با افسوس آگاهی بیشتری از این آیین در دست نیست. همچنین بشوند آغاز فصل
رویش و کاشت، از این روز با نام «جشن برزگران» که خود همیاران سپندارمذ
در سبزاندن و باروری زمین هستند، یاد شده است. در گاتهای زرتشت نیز بارها
نام برزگران (وَرِزیـئَـنـت) با آرمئیتی (زمین) در کنار یکدیگر آمدهاند. آبخوردهای باشنده نشان میدهد که جشن اسفندگان، مانند بسیاری از دیگر جشنها و
آیینهای ایرانی در گرو هیچ یک از گروهها یا دین های ایرانی نیست و به گستردگی از پدیدههای طبیعت و پیوند های مردمی برگرفته شده و از آن همگی
مردمان ایرانی با هر گرایش نژادی یا دینی است. ابوریحان بیرونی از این جشن به فرنام یک جشن کهن یاد میکند و افزون
میکند که این روز و ماه از دیرباز جشن زنان شوهردار بوده و همسران بر آنان
بخشش میکردهاند. او همچنین گفته میکند که در آن دمان این جشن را با نام
«مردگیران» میشناختهاند، به این چم که زنان از مردان خود کادویی
میگرفتهاند. امروزه تا آنجا که این نگارنده آگاهی دارد، این جشن هنوز هم با نام
«اسفندی» در بسیاری از جاهای میانی ایران، همچون اقلید، کاشان و محلات
برگزار میشود و زنان در این روز، برای خوشنودی ایزدبانوی پشتیبان باروری
خود، آشی نیز میپزند که بنام همین جشن، «آش اسفندی» نامیده میشود. این
آیین در روستاهای پیرامون کاشان، همچون نَـشَـلج، اِستَـرک و نیاسر، در
نخستین روز اسفندماه برگزار میشود. مری بویس (در گاهشمار کیش زرتشتی، پوشنه
یکم) گزارش میکند که تا هنگامی پیش در روز اسفندگان، زرتشتیان کرمان به صحرا
میرفته و شمار بسیار زیادی از حشرات و پرندگانی که از دید آنان آسیبرسان
دانسته میشدهاند را میکشتهاند. جشن اسفندگان، یادمانی بسیار کهن از اسطورههای زایش و باروری است. با نگاهی به آبخوردهای باشنده دانسته میشود که اسفندگان در ایران باستان، نه روز زن
به اندرنهشت ویژه و امروزی آن، بلکه روز گرامیداشت زمین بارور و همتای مردمی
آن به چم بانوان بوده است. به بیان دیگر منظور از زن، همسر است و نه چیستی
آن. بیرونی نیز در گفتن آیینهای جشن، از زن به فرنام همسر یاد میکند و چیستی زن را در دید ندارد. آیینهایی نیز که امروزه در بسیاری از جاهای دور و
نزدیک میهن برگزار میشود، همگی در پیوند با وابستگی روانی و مهرآمیز
همسران است و وابستگیی با چیستی زنانه ندارد. به نام اهورا مزدا آفریدگار جشن و شادی با درود بر همه ی ایران پرستان گرامی یاران...هم میهنان ...پیشاپیش جشن بزرگ و میهنی "سده" را بر همه ی شما دوستان ارجمند ایران دوست گرامی باد و فرخنده باد میگویم. با پوزش که بنده بسیار دیر به روز میشوم و این برمی گردد به هنگام و دمان نداشتن بنده به شوند دانشجو بودن. دوستان من ، من امروز در این جستار که از تارنمای ارزنده ی استاد ارجمند رضا مردای غیاث آبادی برداشت کرده ام،میخواهم یادی از جشن بزرگ سده برای خاموشان و آرمیدگان کرده باشم که باید افزونه کنم که بنده اندک ویرایشی در این جستاد داده ام(از دید واژگان). چشم به راه دیدگاه های ارزنده و گرامیتان هستم در باره ی این جستار،و اگر هر گونه واژه ی تازی یا بیگانه ای در آن است و بنده فراموش کرده ام نشانه روید تا با مهر شما آن را درست کنم. جشن «سَـدَه» بزرگترین جشن آتش و یکی از کهنترین آیینهای گروهی و دسته ای شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن و در آغاز شامگاه دهم
بهمنماه، همه مردمانِ سرزمینهای ایرانی بر بلندای کوهها و بام خانهها،
آتشهایی برمیافروخته و هنوز هم کموبیش بر میافروزند. مردمان گوشه های گوناگون در کنار شرارههای آتش و با نگاهی به زبان و فرهنگ خود، سرودها و
ترانههای گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را میکنند.
همچنین در برخی جاها، به جشنخوانی، بازیها و نمایشهای گروهی نیز
میپردازند. در گذشته، جشن سده در گستره پهناوری از آسیای کوچک (آناتولی) تا استان
سینکیانگِ چین به چم در سرتاسر ایران بزرگ، در میان همه مردمان،جدا از هر نژاد یا گرایش دینی روامند بوده و به مانند نوروز در نوشتار های کهن به آننشانه رفته است. امروزه تا آنجا که نگارنده آگاهی دارد، این آیین در میان روستانشینان
شمال شرقی کشور (همچون آزادوَر و روستاهای دشت جوین)، در بخشهایی از
افغانستان و آسیای میانه (با نام «خِـرپَـچار»)، در کردستان (پیرامون
سلیمانیه و اورامانات)، جاهی میانی ایران (با نامهای «هلههله»،
«کُـرده»، «جشن چوپانان») و در میان برخی روستانشینان و گوچنشینان لرستان،
کردستان، آذربایجان و کرمان روامند است. سرودخوانی در جشن سده، روستای آزادور خراسان جشن سده آزادور در گذشته در چند روز پشت سر هم برگزار میشده است و اکنون آقای خسرو زیباکیان
از بخش کوهستانی وخان در پامیر (خاور افغانستان) آگاهی داده است که مردمان
آن بخش هنوز هم جشن سده را در پنج روز پشت سر هم مانده به دهم بهمن برگزار
میکنند. در اینجا میاز میدانم از همه مردم مهربان روستای آزاد ور، به
ویژه خانواده برادران آزادوری و مادر آگاه به باورهای کهن آنان که دوبار
در جشن سده سالهای ۱۳۸۰ و ۱۳۸۱ من و همراهان مرا برای پژوهشهای میدانی به
روستای کوچک و دوستداشتنی خود پذیره کردند، سپاسگزاری کنم. با اینکه در هیچ یک از نوشتار های پهلوی و آبخورد زرتشتی دوره ی ساسانی و پس از آن،
نامی از جشن سده و مراسم آن برده نشده و پیداست که این جشن در برابر با آیین زرتشتی بوده است؛ اما خوشبختانه در دوران کنونی این آیین در میان
هممیهنان زرتشتی نیز روامند شده است که باید گفت در روش برگزاری، به برخی
آیینهای کهن و گاه بایسته ی آن نگاهی نمیشود. روشن کردن شمار زیادی کُـپههای
جداگانه آتش از ویژگیهای این آیین بوده و در همه نویسه های کهن به آن نشانه رفته؛ اما برافروختن تنها یک کُـپه آتش در برابر با آیین کهن است. همچنین
با انجام آیین بدست موبدان، جشنی میهنی بدگرد به آیینی دینی شده و بتازگی
با سخنرانیهای بزرگان در راه بدگرد شدن به آیینی بی پایه است. روامند شده
این روش شوند آن میشود تا برگزاری جشنی همگانی، در دست گروهی ویژه گذاشته شود و دیگران بیشینه تماشاگر جشن باشند. جشن سده در میان بسیاری از
زرتشتیان و به ویژه پارسیان هند در چهارم بهمن (برابر با دهم بهمن ماه در گاهشماری یزدگردی) برگزار میشود. جشن سده هیچگاه با هیچ یک از نژاد یا دین های باستان پیوندی نداشته و
همواره جشنی میهنی و برگرفته از بند های آب و هوایی و رویدادهای کیهانی بوده است. پیشینه ی زیاد این آیین شوند آن شده تا درباره چراهای برگزاری آن گفته های بسیار زیاد و گوناگونی در آبخورد های گذشته نوشته شود. یکی از چراهایی که برای پیدایش سده یاد میکنند همان پیدایش آتش به دست هوشنگشاه در شاهنامه فردوسی است. باید گفت که داستان پیدایش آتش در زمان
هوشنگ، هیچگاه باور ایرانیان نبوده و از ساختههای تازه تر است. این گمانه
امروزه دید و نگاه بیشتر شاهنامهشناسان است و به ویژه در نسکهای ویرایش شده کدبانان، استاد جلال خالقی مطلق و مصطفی جیحونی، داستان پیدایش آتش
به شوند بسیاری در زمره بیتهای افزوده شده و الحاقی شاهنامه آورده شده
است. از سویی از این داستان در هیچ یک از نویسه های پیشین پیشگام بر شاهنامه و گاه ویژه آن یاد نشده است و همچنین میدانیم که پیدایش آتش بسیار کهنتر از دوره ی هوشنگ است که با نگاه به نشانه رویهای شاهنامه درباره چگونگی و
دستاوردهای زندگی مردم در آن دوره (ساخت افزار ریزسنگی، یکجانشینی، آغاز
کشتو داشت و خانگی کردن برخی جانوران)، میبایست با دورهای همسنگ باشد که در
باستانشناسی بنام «میانسنگی/ مزولیت» (کمابیش ۱۵۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ سال پیش)
خوانده میشود. و از سوی دیگر این بیتها در برخی چاپهای پیشگام شاهنامه و به ویژه کهنترین آن (دستنویس فلورانس) نیست. نگارنده بر این باور است که پیدایی این جشن (مانند بسیاری آیینهای
دیگر) نه تنها یک شوند، بلکه چراهای گوناگونی دارد که هم دوره ای آنها بر بایسته بودن
جشن افزوده است. نخست اینکه، نشانه روی های فراوانی که از داستانها و ترانههای مردمی بدست
میآید؛ نشانگر به ستوه آمدن مردم از یخبندان و آرزو برای رفتن سرما و یا
کاستنِ از زیادی آن بوده و همین گوشزد بایسته ترین شوند پیدایش این آیین و بر
افروختن آتشهایی در مبارزه نمادین با سرماست. بجز این، به دید میآید که چند رخداد کیهانی نیز در پیدایش این آیین
بیهوده نبوده است. نخست اینکه جشن سده در چهلمین روزِ شب یلدا یا شب زایش
خورشید (نو زایی زمستانی) برگزار میشود و جشن چهلمین روز زایش خورشید است.
دوم اینکه، دهم بهمن ماه، یکی از دو هنگامِ سال است که در پهناهای بالایی
ایرانزمین، درازای تاریکی یکدست آسمان ۱۲ ساعت است. سوم اینکه، میدانیم پیوند واژه «سده» با شماره «سد/ صد» هنوز به پایستگی نرسیده است. شماره«سد» به گونه ی«صد» تازی شده، در رویی که واژه «سده» به واژه ی «سَذق» تازی گشته است.
اما در زبان اوستایی واژه «سَـد» به گونه شگفت آوری هم به چم «فرو رفتن/
غروب کردن» و هم به چم در برابر آن همان «بر آمدن/ طلوع کردن» آمده است.
همچنین واژه «سَـذِه» در اوستا، هم به چم برامدن و هم به چم فرو رفتن آمده است که به گمان برگرفته از رویداد زیر است: در نزدیک پنج هزار سال پیش و در نخستین شبهای بهمنماه، رویداد شگفتی رخ میداده که بدور نیست با آیینهای جشن سده در پیوند باشد. این
رویداد برابر است با برآمدن و فرورفتن همگاه دو ستاره پرروشنایی و درخشان آسمان به
نامهای «سماک رامح» و «نسر واقع» در شمال شرقی و شمالغربی آسمان سرشبی.
در آن دوران ستاره زرین «سماک رامح» در آسمان سرشبی پهناهای بالایی
ایرانزمین و در راستای شمالشرقی، به تازگی برآمده و ستاره سپیدفام و
درخشان «نسر واقع» در همان هنگام و در راستای شمالغربی، آماده فرو رفتن بوده
است. شاید برآمدن و فرو رفتن همگاه دو ستاره درخشان آسمان، شوند پیدایی چم دوگانه و رو در روی واژههای اوستایی «سد» و «سذه»، و نیز شوندی دیگر
برای جشن سده بوده است. ـــــــــــــــــــــ درود دوستان ،همرهان ،هم اندیشان و هم رزمان و درود بر همه ایرانیان و ایران دوستان دوستان پوزش مرا برای ننوشتن در این چند گاهه را بپذیرید امروز میخواستم نویسه ای را با نوشتار خود برای شما بگذارم ولی افسوس که توان این کار را در این هنگامه ی تنگ ندارم. بنده نوشتاری ارزنده از تارنماهای دیگر را برای شما میگذارم و اگر هنگامی یافتم با کلک و خامه ی خود نویسه ای پارسی را در باره ی این جشن بزرگ و دیرینه میگذارم با امید سر افرازی برای ایران و ایران دوستان: بر گرفه از تارنمای دکتر زضا مرادی غیاث آبادی: دیر زمانی است که مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز
فصل زمستان مراسمی را برپا میدارند که در میان اقوام گوناگون، نامها و
انگیزههای متفاوتی دارد. در ایران و سرزمینهای همفرهنگ مجاور، از شب
آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام میبرند که همزمان با شب
انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق کامل آن با
تقویم طبیعی، همواره و در همه سالها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه
سیام آذرماه و بامداد یکم دیماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر
این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار میشود؛
اما میدانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم
شناخته نمیشده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیینهای ایرانی، ریشه در
رویدادی کیهانی دارد. خورشید در حرکت سالانه خود، در آخر پاییز به پایینترین نقطه افق جنوب
شرقی میرسد که موجب کوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریکی شب میشود.
اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز
میگردد که نتیجه آن افزایش روشنایی روز و کاهش شب است. به عبارت دیگر، در
ششماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندکی پایینتر
از محل پیشین خود در افق طلوع میکند تا در نهایت در آغاز زمستان به
پایینترین حد جنوبی خود با فاصله ۵/۲۳ درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد.
از این روز به بعد، مسیر جابجاییهای طلوع خورشید معکوس شده و مجدداً بسوی
بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز میگردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی
شمالشرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان
زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته میشد و آنرا گرامی و فرخنده
میداشتند. در گذشته، آیینهایی در این هنگام برگزار میشده است که یکی از آنها
جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده
است. جشنی که از لازمههای آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد
کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکیهای فراوان برای
بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند. بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام کیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)،
روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار میآمده است و امروزه کارکرد خود
را در تقویم میلادی که ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از
مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه میدهد. فرقههای گوناگون عیسوی، با
تفاوتهایی، زادروز مسیح را در یکی از روزهای نزدیک به انقلاب زمستانی
میدانند و همچنین جشن سال نو و کریسمس را همچون تقویم کهن سیستانی در همین
هنگام برگزار میکنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم کهن سیستانی
از آغاز زمستان بوده و جالب اینکه نام نخستین ماه سال آنان نیز «کریست»
بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز میگردد و
پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور
از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه میگیرد. نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی
ایران بودهاند (که هنوز هم حامیان سرمایهداری لجام گسیخته اندیشههای
عدالتجویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود میدانند) سخت گرامی و بزرگ
دانسته میشد و از آن با نام «خرم روز» یاد میکرده و آیینهایی ویژه
داشتهاند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام
دیده میشود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و
جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال
نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای
«سال نو» در پیوند است. امروزه میتوان تولد خورشید را آنگونه که پیشینیان ما به نظاره
مینشستهاند، تماشا کرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید
به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته میشده که یکی از مهمترین آنها
چارتاقی نیاسر کاشان است که فعلاً تنها بنای سالم باقیمانده در این زمینه
در ایران است. پژوهشهای نگارنده که در سال ۱۳۸۰ منتشر شد (نظام گاهشماری
در چارتاقیهای ایران)، نشان میدهد که این بنا بگونهای طراحی و ساخته شده
است که میتوان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه
انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد.
چارتاقی نیاسر بنایی است که تولد خورشید بگونهای ملموس و قابل تماشا در آن
دیده میشود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت
حیدریه و در نزدیکی روستای رباط سفید، نیز دارا است که البته فعلاً دیواری
نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید میشود. هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید و بررسی نظریه نگارنده در چارتاقیهای ایران و از جمله چارتاقیهای نیاسر، نویس و بتخانهٔ آتشکوه، با حضور دوستداران باستانستارهشناسی ایرانی و دیگر علاقهمندان در محل چارتاقیها برگزار میشود. این نوشتار نگارنده، در صفحه علم روزنامه شرق (۴ دیماه ۱۳۸۴) نیز منتشر شده است. یلدا در سرود ها و سرواد های سراینده های ایران: درود بر همه ی ایران پرستان گرامی به نام آفریدگار چیستا دوستان ...یاران...امروز بنده نخستین نوشتار خود را میخواهم با یادی از فردوسی بزرگوار که پدر فرهنگی ما ایرانیان است آغاز کنم. این بخشی از سروده های فردوسی است که اندر نهشتی بسیار درش نهاده.همانگونه که خود آگاهید فردوسی بزرگوار یک پزشک بود.آری پزشکی که درد کشور را دانست و شناساند.در جای جای شاهنامه به درد ما ایرانیان نشانه می رود و راه درمانش را نیز بسیار بیان میکند.از سروده های او میتوان در یافت که درد ما ایرانیان نا بخردی بوده و هست که به این فرنام در پسین روزها باورمند باشید که نشانه خواهم رفت.این سرواد ها بسیار بسیار جای گپ و گفت گو دارند. پس به امید اینکه زیاد پرگویی نکرده باشم امروز به این سرود بسنده میکنم تا شما یاران گرامی من با چم ها و اندرنهشت های سرود های فردوسی بیشتر آشنا شوید به امید ایرانی سر بلند در این خاک زرخیز ایـــــــــــران زمین نبودند جز مردمـــــــــــــــی پاک دین همه دینــــــــــشان مردی و داد بود وز آن کشـــــــــــــــور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کیشـــــشان گنه بود آزار کس پیشـــــــــــــشان همه بنده ناب یــــــــــــزدان پــــــاک همه دل پر از مهر این آب و خـــــاک پــــــــدر در پـــــــدر آریـــــــــایی نژاد ز پشت فریدون نیکـــــــــــــــــــو نهاد بزرگی به مردی و فرهنـــــــــــگ بود گـــدایی در این بوم و بر ننــــــگ بود کـــجا رفت آن دانـــــش و هـوش ما که شد مهر میهن فرامـــــــــوش ما که انداخت آتش در این بوستـــــــان کز آن سوخت جان و دل دوستـــــان چه کردیم کین گونه گشتیـــم خوار؟ خرد را فکنــــــــــــــدیم این سان زکار نبود این چنین کشــــــــــــور و دین ما کجــــــــا رفــــــت آییـــــن دیرین مـا؟ به یزدان که این کشــــــــــور آباد بود همـــــــه جــــــــای مـــردان آزاد بود در این کشــــــــور آزادگی ارز داشت کشــــــــاورز خود خانه و مرز داشت گرانمــــــــــــــایه بود آنکه بودی دبـیر گرامی بد آنکس که بـــــــــــودی دلیر نه دشـمن در این بوم و بر لانه داشت نه بیگانه جایی در این خانــه داشــت از آنروز دشـمن بمــــــــا چــیره گشت که ما را روان و خرد تیـــــره گشـــــت از آنروز این خـــــــانه ویـــــــــرانه شد که نان آورش مــــــــرد بیــــــگانه شد چو ناکــــــس به ده کدخـــــــدایی کند کشـــــــــــــــاورز بـــاید گــــــدایی کند به یــــــــــــزدان که گر ما خرد داشتیم کجـــــــا این سر انجــــــام بد داشتیم؟ بســـــــــــــوزد در آتش گرت جان و تن به از زنـــــــدگی کــــردن و زیســـــــتن اگر مایه زنــــــدگی بنــــــــــدگی است دو صــــد بار مردن به از زنـــدگی است بیــــــا تا بکوشیــم و جـــــــــــنگ آوریم برون ســــــــر از این بار ننــــــــگ آوریم

او را از مردم جهرم، از شهرهاي پارس، دانسته اند، از زادروز و مرگ او آگاهي نداريم و آنچه از زندگي او مي دانيم اندک و گاه آميخته با افسانه است در دوره ي اشکاني و همچنين در دوره ساساني دسته اي از هنرمندان بودند که آنها را خنياگري مي ناميدند. اين هنرمندان، که هم موسيقيدان بودند و هم سراینده، داستانهاي کهن را به سرواد يا سرودی آهنگين در مي آورند و همراه با سازهاي خود، براي مردم مي خوانند. آنهايي که توانايي و هوش بيشتري داشتند، به دربار پادشاهان راه مي يافتند. باربد يکي از اين خنياگران بود که در نواختن بربط و سرودن سرواد استاد بود و توانست به دربار خسرو پرويز راه يابد.
درباره چگونگي راه يافتن باربد به دربار خسرو پرويز گفته اند که سرکَش يا سَرگِس، سر دسته نوازندگان، از روي رشک نمي گذاشت باربد به دربار او راه يابد. باربد چاره اي انديشيد و هنگامي که مهماني بزرگي در کاخ برپا بود، به کمک باغبان دربار در ميان درختان پنهان شد و به نواختن پرداخت. سرودهاي دل انگيز او نگاه خسرو پرويز را گیرا کرد و فرجام شد که به دربار راه يابد و سپس سردسته ی خنياگران شود. باربد در دربار رخنه ی بسيار يافت،گاهی او آگاهی هاي بایسته را با آواز و ساز به گوش خسرو پرويز مي رساند. برای نمونه مرگ شبديز، اسب دلخواه خسرو پرويز، را با آواز به او گفت. خسرو پرويز سوگند خورده بود هر کس آگاهی مرگ شبديز را بياورد کشته خواهد شد.
چون شبديز مرد، هيچ يک از درباريان توانایی نداشت که اين رخداد را به خسرو پرويز بگويد. باربد با ساختن سرودي اندوهناک شوند شد که خسرو پرويز خود بگويد: گويي شبديز مرده است. گوشه ی بيست و سوم از گوشه های باربد، به نام شبديز، در باره ی اين اسب بوده است.
درباره ي مرگ باربد نيز گفته ها ی گوناگون و افسانه آميز است. برای نمونه نوشته اند که سرکش، هماورد باربد، که به جایگاه او در دربار و نزد خسرو پرويز رشک مي ورزيد او را رز داد و کشت.
باربد برای رویداد های گوناگون مانند نوروز، مهرگان و در جشنهاي درباري سرایش داشت و براي آن آهنگ مي ساخت. اين آهنگ ها به نام گوشه های باربد يا سي گوشه ناميده مي شده است. ترانه هايي که در ستايش خسرو پرويز بود، به نام سرودهاي خسرواني نامیده شد.
باربد براي هر يک از روزهاي هفته و هر يک از روزهاي ماه نيز ترانه اي ساخته بود. او همچنين براي هر روز سال، يک تکه موسيقي بر پا کرده بود که آن را سيصد و شست نوا مي ناميدند.
در نسک هاي گاهشماری و در سرودادهاي سرایندگان از هنر و چیردستی باربد در ساختن آهنگ و نواختن موسيقي ياد شده است. نظامي گنجوي سراینده سده ششم در دیوان خسرو و شيرين گفته هایي از باربد بیان کرده است. فردوسي نيز در شاهنامه داستان باربد و خسرو پرويز را بازگو کرده است.
اورمزد و بهمن و بهمنجنه فرخ بود فرخت باد اورمزد و بهمن و بهمنجنه
بر سرانگشت معشوقان نگر سبزی حنا بر سر انگشت سبزی بر سر و سبزش نه
راست پنداری بلورین جامهای چینیان بر سر تصویر زنگاری و بند آینه
یا به منقار زجاجی برکند طاووس نر پرهای طوطیان از طوطیان وقت چنه
ای خداوندی که روز خشم تو از خشم تو در جهد آتش به سنگ آتش و آتشزنه
خشم تو چون ماهی فرزند داوود نبی کو بیوبارد جهان، گوید که هستم گرسنه
در دعای ممنین و ممناتی، زانکه هست زیر بارت گردن هر ممن و هر ممنه
تا توانی شهریارا روز امروزین مکن جز به گرد خم خرامش جز به گرد دن دنه
بامدادان حرب غم را لشکری کن تعبیه اختیارش بر طلایه، افتخارش بر بنه
تو به قلب لشکر اندر خون انگوران به دست ساقیان بر میسره، خنیاگران بر میمنه
ساقیان تو فکنده باده اندر باطیه خادمان تو فکنده عنبر اندر مدخنه
مطربان ساعت به ساعت بر نوای زیر وبم گاه سروستان زنند امروز و گاهی اشکنه
گاه زیر قیصران و گاه تخت اردشیر گاه نوروز بزرگ و گه بهار بشکنه
گه نوای هفت گنج و گه نوای گنج گاو گه نوای دیف رخش و گه نوای ارجنه
نوبتی پالیزبان و نوبتی سرو سهی نوبتی روشن چراغ و نوبتی کاویزنه
ساعتی سیوارتیر و ساعتی کبک دری ساعتی سروستاه و ساعتی با روزنه
بامدادان بر چکک، چون چاشتگاهان بر شخج نیمروزان بر لبینا، شامگاهان بر دنه
ماه فروردین به گل چم، ماه دی بر باد رنگ مهرگان بر نرگس و فصل دگر بر سوسنه
سال سیصد سرخ میخور، سال سیصد زرد می لعل می الفین شهر و العصیر الفی سنه
چو برگفتی نوای مشک دانه ختن گشتی ز بوی مشک خانه
یازدهم آرایش خورشید
چو زد زارایش خورشید راهی در آرایش بدی خورشید ماهی
دوازدهم نیمروز
چو گفتی نیمروز مجلس افروز خرد بیخود بدی تا نیمه روز
سیزدهم سبز در سبز
چو بانگ سبز در سبزش شنیدی ز باغ زرد سبزه بر دمیدی
چهاردهم قفل رومی
چو قفل رومی آوردی در آهنگ گشادی قفل گنج از روم و از زنگ
پانزدهم سروستان
چو بر دستان سروستان گذشتی صبا سالی به سروستان نگشتی
شانزدهم سرو سهی
و گر سرو سهی را ساز دادی سهی سروش به خون خط باز دادی
هفدهم نوشین باده
چو نوشین باده را در پرده بستی خمار باده نوشین شکستی
هیجدهم رامش جان
چو کردی رامش جان را روانه ز رامش جان فدا کردی زمانه
نوزدهم ناز نوروز یا ساز نوروز
بیستم مشگویه
چو بر مشگویه کردی مشگ مالی همه مشگو شدی پرمشک حالی
بیست و یکم مهرگانی
چو نو کردی نوای مهرگانی ببردی هوش خلق از مهربانی
بیست و دوم مروای نیک
چو بر مروای نیک انداختی فال همه نیک آمدی مروای آن سال
بیست و سوم شبدیز
چو در شب بر گرفتی راه شبدیز شدندی جمله آفاق شب خیز
بیست و چهارم شب فرخ
چو بر دستان شب فرخ کشیدی از آن فرخندهتر شب کس ندیدی
بیست و پنجم فرخ روز
چو یارش رای فرخ روز گشتی زمانه فرخ و فیروز گشتی
بیست و ششم غنچه کبک دری
چو کردی غنچه کبک دری تیز ببردی غنچه کبک دلاویز
بیست و هفتم نخجیرگان
چو بر نخجیرگان تدبیر کردی بسی چون زهره را نخجیر کردی
بیست و هشتم کین سیاوش
چو زخمه راندی از کین سیاوش پر از خون سیاوشان شدی گوش
سیام باغ شیرین
چو کردی باغ شیرین را شکربار درخت تلخ را شیرین شدی بار
نواهائی بدینسان رامش انگیز همی زد باربد در پرده تیز
بگفت باربد کز بار به گفت زبان خسروش صدبار زه گفت
چنان بد رسم آن بدر منور که بر هر زه بدادی بدره زر
به هر پرده که او بنواخت آن روز ملک گنجی دگر پرداخت آن روز
به هر پرده که او بر زد نوائی ملک دادش پر از گوهر قبائی
زهی لفظی که گر بر تنگ دستی زهی گفتی زهی زرین به دستی
درین دوران گرت زین به پسندند زهی پشمین به گردن وانه بندند
ز عالی همتی گردن برافراز طناب هرزه از گردن بینداز
به خرسندی طمع را دیده بر دوز ز چون من قطره دریائی در آموز
که چندین گنج بخشیدم به شاهی وز آن خرمن نجستم برگ کاهی
به برگی سخن را راست کردم نه او داد و نه من درخواست کردم
مرا این بس که پر کردم جهان را ولی نعمت شدم دریا و کان را
نظامی گر زه زرین بسی هست زه تو زهد شد مگذارش از دست
بدین زه گر گریبان را طرازی کنی بر گردنان گردن فرازی
با درود بر همه ی ایران پرستان گرامی
دوستان ارجمند این روز گرامی و فرخنده را به شما شاد باش میگویم
بنده هیچ نوشته ای را ارزنده تر و بالا تر از این نوشتار دکتر کزازی پیدا نکردم که در خور شاهنامه و فردوسی بزرگوار باشد امیدوارم خوشتان بیاید و بهره ببرید.
پاینده و سر بلند باشید
شانامه نامه ی شاهان نیست
«پس
از آن، چون هرمزد به (شاهی) رسید، همگی ایرانشهر باز به (یکشاهی) توانست
آوردن؛ و (سرشاهان) کُسته کُسته را، هرمزد به فرمانبرداری آورد.»
در
زمان یزدگرد شهریار، واپسین پادشاه ساسانی، کارنامه این سرزمین در کتابی
به نام «خوتای نامک» (شاه نامه) گرد آورده شد. دریغا دریغ! که متن پهلوی
شاهنامه، نیز برگردان های آن به زبان تازی از میان رفته است. با این همه،
به پیروی از نام این شاه نامه که بر داستان های ملی نهاده شده بود، کتاب
هایی که به پارسی دری، در زمینه افسانهها و تاریخ کهن ما، نوشته یا سروده
میشد، «شاهنامه» نام گرفت.
اما فردوسی خود در شاهنامه، نامههای
باستان را به نام هایی چون «نامه خسروان»، «نامه باستان» خوانده است. نمونه
را، آنگاه که از شاهنامه منثور ابومنصوری، که بنیادیترین آبشخور «استاد»
در سرودن شاهنامه بوده است، سخن در میان میآورد و از آهنگ و اندیشه خویش
به در پیوستن آن یاد میکند، میفرماید:
به شهرم یکی مهربان دوست بود
تو گفتی که با من به یک پوست بود
مرا گفت: «خوب آمد این رای تو
به نیکی گراید همی پای تو
نبشته من این نامه پهلوی
به پیش تو آرم مگر بغنوی
گشاده زبان و جوانیت هست
سخن گفتن پهلوانیت هست
شو این نامه خسروان باز گوی
بدین جوی نزد مهان آبروی»
چو آورد این نامه نزدیک من
بر افروخت این جان تاریک من
دیگرانند
که «این نامه» را شاهنامه خواندهاند؛ نمونه را، فرخی سیستانی، چامهسرای
همروزگار با فردوسی، در ستایش محمود غزنه، گفته است:
همه پادشاهان همی زو زنند
به شاهی و آزادگی، داستان
ز شاهان چنو کس نپرورد چرخ
شنیدستم این من ز شهنامه خوان
نیز هم او راست، در ستایش امیر ایاز، دلدار محمود:
به روز روشن از غزنین برون رفت
همی زد با جهانی تا شب تار...
گروهی را از آن شیران جنگی
بکشت و مابقی را داد زنهار
جز او هرگز که کرده است این به گیتی؟
بخوان شهنامه و تاریخ و اخبار

اگر پیر پاک و پارسای دری شاهی را
میستاید، نه از آن روی است که شاه است، از آن جاست که آن شاه، در پرتو
شایستگی ها و ویژگی های ارزنده خویش، ستودنی شده است. اگر شاهی از این
شایستگی ها و ارزش ها به دور باشد، تنها از آن دید که شاه است، ستوده
فردوسی نمیتواند بود. استاد دمی درنگ و دریغ ندارد که شاهی از این گونه
را، جوشان و خروشان، به زبانی درشت و کوبنده بنکوهد. نمونهای برجسته از
این گونه شاهان، در شاهنامه، کیکاووس است.
کیکاووس هرگز نتوانسته
است، در سایه شاهی، از تیغ زبان فردوسی – که برّان و درّان با هر کژی و
کاستی، با هر تباهی و بیراهی، بر سر ستیز است– برهد. استاد هر جای شایسته
دیده است، به درشتترین و آزارندهترین سخنان، از او یاد کرده است.
کیکاووس
پادشاهی است خودکامه، سبکسار و خامکار، که با کردارهای ناسنجیده خویش
دشواری ها و رنج ها برای رستم و دیگر پهلوانان پدید میآورد. نمونهای از
خام کاری ها و سبک مغزی های کاووس تازش اوست به مازندران و پیکارش با
دیوان. یا تازش وی به هاماوران و به همراه آوردن سودابه دیوزاد که مشکوی
شاهی را به زشتی و گناه آلود؛ و آشفت و مردی راد و آزادهای نژاده و پاک
چون سیاوش را به مرگجای فرستاد.
نیز فرارفتن اوست به آسمان و
فروافتادنش به زاری در ساری، در رودی. نکوهش های تلخ و گزاینده فردوسی را
از کاووس، که نماد پادشاهی دروغین و نابآیین است، جای جای، در شاهنامه
میبینیم. فردوسی، در چهره کاووس، خودکامگی، سبکسری، بیداد، گمراهی و دیگر
خوی هایی بد از این گونه را مینکوهد و در هم میکوبد؛ خوی هایی که
پادشاهی راستین را از فرّ و فروغ بایسته آن به دور میدارند.
ناپروایی و دلیری فردوسی در ستیز با ستم و آویزش با خودکامگی تا بدان جاست که حتی پروا نمیکند که شاه را دیوانه یا بی خرد بخواند.
در
داستان رستم و سهراب – آن گاه که رستم از رفتار نابهنجار کاووس خشمگین و
تافته است و کار، در رویارویی با سهراب، آن «ناسگالیده بدخواه نو»، زار شده
است – نامداران، چون رمهای که بیشبان مانده است، گودرز را میگویند:
به نزدیک این شاه دیوانه رو
وز این در سخن یاد کن، نو به نو
نیز اندکی فراتر، گودرز، رویاروی با کاووس، او را «کم خرد» میخواند:
کسی را که جنگی چو رستم بود
بیازارد او را، خرد کم بود
نیز پهلوانان ایرانی، در سخن با رستم، آشکارا، برآنند که کاووس را مغز نیست:
«تو دانی که کاووس را مغز نیست
به تیزی سخن گفتنش نغز نیست»

چه کاووس پیشم، چه یک مشت خاک»
نکته نغز آن است که چون
رستم، پروای نام و ننگ را، باز میگردد و به نزد کاووس میرود، این پادشاه
خودکامه ستمگار، که سراپای خودپسندی و نازش است، بزرگداشت او را، از جای
برمیخیزد و تا بدان جای در برابر رستم خوار و زبون است که از او پوزش
میخواهد و به نفرین و ناسزا، خاک در دهان میکند:
از این ننگ برگشت و آمد به راه
گرازان و پویان، به نزدیک شاه
چو در شد ز در، شاه بر پای خاست
بسی پوزش اندر گذشته بخواست
که: «تندی مرا گوهر است و سرشت
چنان رُست باید که یزدان بکشت
وز این ناسگالیده بد خواه نو
دلم گشت باریک چون ماه نو
بدین چاره جُستن تو را خواستم
چو دیر آمدی، تندی آراستم
چو آزرده گشتی تو ای پیلتن!
پشیمان شدم، خاکم اندر دهن!»
نکته
نغز دیگر، در این رویارویی نمادین، آن است که رستم، بی چند و چون، از
کاووس فرمان نمیبرد. فرمانبری او در گرو خردمندی و روشنروانی کاووس است:
بدو گفت رستم که: «کیهان تو راست
همه کهترانیم و فرمان تو راست
کنون آمدم تا چه فرمان دهی
مبادا روانت ز دانش تهی!»
رستم
کم از کاووس نیست که کورانه و چاکرانه، از وی فرمان برد. اگر کاووس به
پادشاهی خویش مینازد، اگر کاووس «زمین» و «گاه» و «نگین» و «کلاه» دارد که
نشانههای فرمانرواییاند، رستم نیز پهلوان است و...
برخوردار از
نشانههای پهلوانی. نیز جز این نیست که پهلوانی در شاهنامه همواره از
پادشاهی برتر است؛ رستم، آن گاه که به خشم از درگاه کاووس به در میآید، به
آوایی سهمگین و بشکوه، میخروشد:
به در شد به خشم اندر آمد به رخش
«منم» گفت شیراوژن و تاج بخش
«چه خشم آورد؟ شاه کاووس کیست؟
چرا دست یازد به من؟ توس کیست؟
زمین بنده و رخش گاه من است
نگین گرز و مغفر کلاه من است
شب تیره ار تیغ رخشان کنم
برآورد گه بر، سرافشان کنم
سر نیزه و تیغ یار منند
دو بازوی و دل شهریار منند
چه آزاردم او؟ نه من بندهام
بلی! بنده آفرینندهام...»
آری!
پادشاهی، همواره در شاهنامه، در کنار پهلوانی، رنگباخته و بیفروغ است و
اگر به هر روی، شاهنامه نامه کسانی بتواند بود، بیهیچ گمان، «نامه
پهلوانان» است، نه نامه پادشاهان.
نیز در داستان سیاوش، در آن هنگام
که «سیاوش به گفتار زن به باد شده است»، رستم، دمان و خشماگین، به مشکوی
کاووس میشتابد؛ سودابه را– که دیوزادی بدنهاد است و اوست که به خیرهرویی و
تیرهرایی خویش، سیاوش را به سوی مرگ فرستاده است – از شبستان شاهی،
گیسوکشان، به درمیآورد و در برابر دیدگان کاووس، که «بر جای نمیجنبد»، او
را با خنجر به دو نیم میکند.
تهمتن برفت از بر تخت اوی
سوی خان سودابه بنهاد روی
ز پرده به گیسوش بیرون کشید
ز تخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر به دو نیم کردش به راه
نجنبید بر جای کاووس شاه
کاووس،
چونان پادشاه، در برابر رستم، چونان پهلوان، نمییارد و او را نمیرسد که
از جای بجنبد یا زبان به شکوه و پرخاش بگشاید. او تنها، آسیمه و زبون، رستم
را مینگرد که سودابه، بانوی گرامی وی را، گیسوکشان، از مشکوی به
درمیآورد و به خواری فرومیکشد. این سودابه همان دلداری است که کاووس به
نخستین دیدار، آن چنان دل بدو میبازد که به زنی میستاندش:
چو آمد به نزدیک کاووس شاه
دلآرام با زیب و با فرّ و جاه
دو یاقوت خندان، دو نرگس دژم
ستون دو ابرو چو سیمین قلم
نگه کرد کاووس و خیره بماند
به سودابه بر، نام یزدان بخواند
یکی انجمن ساخت از بخردان
ز بیدار دل پیر سر موبدان
سزا دید سودابه را جفت خویش
از او رای بستد، به آیین و کیش
از
آن چه نمونه وار نوشته آمد، آشکارا، میتوان دریافت که شاهی در شاهنامه
ارزش نیست؛ و فرزانهای آزاده، چون فردوسی، وارونه سخنوران دیگر،
ستایندگانی همچون عنصری و فرّخی و منوچهری، اگر فرمانروایی را میستاید، به
انگیزه شایستگی ها و والایی هایی است که به راستی در او مییابد.
در
منش و دید سخنوران ستایش گر، تنها ارزش، شاهی و بلندپایگی است. در چشم
آنان، هر کس شاه است و سرور، ستودنی است. آنان را چه غم که ستودهشان محمود
است یا مسعود. در ستایش نامههای آنان، که به حماسههایی خُرد و دروغین
میمانند، هر شاهی که مزد سخن را بتواند پرداخت، نمونهای برترین است که از
هر روی ستودنی است. از آن است که این ستایش ها کمابیش به یکدیگر میمانند و
هر چامهای ستایشی، گر از پارهای نکتههای تاریخی و جغرافیایی در آن چشم
فروپوشیم، میتواند در ستایش هر پادشاهی سروده شده باشد.
تازش های
کوبنده، سهمگین و ویرانگر استاد را بر شاهی «دُروند» و بیگانه با فر، بر
خودکامگی، بیداد، ناخدای ترسی و هر بدی و ددییی از اینگونه، نیز آزادگی،
پاکی و پارسایی فردوسی را، که خود در پهنه ادب به پهلوانی افسانهای
میماند و «رستم سخن» است، زمانی به درستی درخواهیم یافت و ارج و ارز
راستین شان را خواهیم دانست که «سرودههای پرخاش» او را با سرودههای
دیگران برسنجیم؛ با سرودههای کاسهلیسان چاپلوس؛ سخنبمزدانی که در
گزافههای مالیخولیایی خویش، ستودگان را تا به پایه پیمبری و خدایی
فرامیبردهاند. کسانی مانند فرخی سیستانی، غضایری رازی و انوری
آری!
شاهنامه نامهی شاهان نیست و در سامان ارزش های شاهنامه، شاهی جایی
نمیتواند داشت. اگر دهگان دانا، آزادمرد توس، شاهی را میستاید نه به پاس
شاهی اوست، به پاس ارزش هایی است والا که استاد در او سراغ کرده است.
نمونهای برجسته از شاهان نیک و فرهمند در شاهنامه کیخسرو است. فردوسی این
شهریار را همواره ستوده است. حتی در پایان داستان کیخسرو، آن گاه که زال به
درشتی با او سخن میگوید و وی را از فرونهادن پادشاهی زنهار میدهد، پس از
شنیدن گفتار آن شهریار، پژمان و پشیمان از آن چه گفته است، از وی پوزش
میخواهد:: چو دستان شنید این سخن، خیره شد
همی چشمش از روی او تیره شد
خروشان شد از شاه و بر پای خاست
چنین گفت: «کای داور داد و راست!
ز من بود تیزی و نابخردی
توی پاک فرزانه ایزدی
سزد گر ببخشی گناه مرا
اگر دیو گم کرد راه مرا
مرا سالیان شد فزون از شمار
کمر بستهام، پیش هر شهریار
ز شاهان ندیدم کز اینگونه راه
اگر
فردوسی کیخسرو را میستاید، از آن است که او شاهی ستودنی است. آن شهریار
«اشوند»، آن «نیکنام»، شهریاری نمادین و آرمانی است. کیخسرو نشانه رازآلود
انسان پاک و رهاست. فرزانهای است فروزان دل که در گو گیتی و مغاکِ خاک از
مینو، از جهان جان ها، بیگانه نمانده است. او نماد «مرگ در زندگی» و نشانه
«پاکی در میانه آلودگی» است.
او توانسته است در تنگنای تن، به جان
پیراسته شود و به «ویچارشن» خویش، که روزگار جدایی و رهایی است، برسد.
کیخسرو به تن، که کانون آلایش هاست، مرده است؛ تا به جان، جاودانه شود. مرگ
پادافراه آمیختگی است. میرایان آمیخته گانند. آن کس که به پاکی و رهایی
میرسد، به جاودانگی رسیده است. یا بدانسان که صوفیان میگویند، در پی
«فناء فی الله»، به «بقاء بالله» راه برده است.
پس کیخسرو، چون
شهریاری آرمانی و نمادین است، ستودنی است. فردوسی، در او همه ارزش ها و
شایسته گی های والا را میستاید، نه شاهی را؛ اما اگر استاد کیخسرو را
میستاید، کیکاووس را مینکوهد. ستایش کیخسرو برخاسته از شاهی او نیست؛ اگر
چنین میبود، کیکاووس نیز، با همه کژی ها و کمی هایش، ستودنی میشد.
فردوسی آزادهای است که جز آزادگان را نمیستاید.
بیهوده
نیست که فارسی زبانان، شیفتگان فردوسی و ستایندگان وی، او را تا به قلمرو
مهآلوده و پرشگفت افسانهها فرابردهاند و از او سخنوری اسطورهای
ساختهاند؛ او را چونان شاعر، نه شاعر نام و نان، در برابر محمود غزنه
ایستانیدهاند.
زیرا به درستی میدانستهاند که او آزادهای است
ستمستیز که خودکامگان بیدادکیش را، دشمنان را، برنمیتابد. رویارویی
فردوسی با محمود رخدادی است که نمادینه شده است. فریدونی است که در برابر
دهاک ایستاده است؛ یا کیخسروی است که با افراسیاب در آویخته است. رویارویی
فردوسی، چونان شاعر ، با خودکامهای چون محمود داستانی کهن است.
با درود بر همه ی هم میهنان ارجمند و گرامی
روز ملی شاخاب پارس را به یکایک شما ارجمندان شاد باش میگویم
من برای این جشن ملی هیچ چیز زیبایی را در خورش پیدا نکردم
تنها کاری که توانستم بکنم این بود که ترانه ی بسیار زیبای همیاون شجریان را به نام شاخاب پارس بگذارم
امیدوارم خوشتان بیاید
پاینده ایران و شاخاب پارس
غُرش خیزابهای نیلگونْ دریای پارس.... بازتابی هست از نام غرورافزای پارس
تا بهیاد آرد شکوه روزگار باستان.......کی خلیج پارس از بیگانگان گیرد نشان
همنوا خیزابها خوانند با من این سرود......باد بر هر چه نشان از پارس دارد بس درود
همنوا و همسُرا خیزابهای پُرخروش.....میزنند ایرانیان را سربهسر بانگِ بهوش
یکزبان و یکدل و همبسته و همداستان....مرزها را با خردورزی زدایید از میان
پاک باید تا کنید آثار ننگیننامهها.......کرد آنچه پارهپاره میهن و از هم جدا جدا
سربهسر باشید مانند دماوند استوار..........همدل و همآرمان، ایرانزمین را پاسدار



با درود بر همه ی هم میهنان گرامی ام


که در «چارشنبه» مزن کام را
اگر زین بپیچی گزند آیدت
همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بُـد در میان سپاه
از این روی و زان روی بُـد رزمگاه
بشد «چارشنبه» هم از بامداد
بدان باغ که امروز باشیم شاد
ببردند پر مایه گستردنی
می و رود و رامشگر و خوردنی
. . .
ز جیحون همی آتش افروختند
زمین و هوا را همی سوختند



گستره جشن
همانگونه که گفته شد ، یکی از سرزمینهایی که جشن سده را برگزار میدارند،
روستاهای دشت جوین در خراسان و به ویژه روستای «آزاد ور» است. این روستا در
جنوب خاوری جاجرم و در کنار خط راهآهن خراسان و ایستگاه آزادور بنا شده
است. در این روستای کهنسال و روستاهای پیرامون آن، جشن سده پس از چند هزار
سال با شکوه فراوان برگزار میشود. چشمانداز دشت جوین در آغاز شامگاه دهم
بهمن ماه و شادی و آوازخوانی مردم و جوانان، بسیار زیبا و دیدنی است. بر
بام خانه ها و بر فراز کوههای پیرامون، آکنده از بوتههای فروزانی است که
سراسر دشت را آتشباران و چراغانی کردهاند. هیزم این آیین از بوته ویژه ای
فراهم میشود که به نام محلی جشن، «سـرِه» (sare) نامیده میشود. مردم آن جا از چند روز پیش از سده به گردآوری این بوته میپردازند.
نگاره از غیاث آبادی، دهم بهمن ۱۳۸۰چراهای برگزاری جشن



هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته
نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز میکوشند تا این مراسم را همچون
دیگر ایرانیان برگزار کنند. البته در تقویم نوظهوری که برخی زرتشتیان
از آن استفاده میکتتد و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله
با ۲۴ آذرماه مصادف میشود که نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با
گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی که از شب چله با نام
«عید نود روز» یاد میکند. از آنرو که فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.
روز روشن در بر دانا شب یلدا بود
ناصر خسرو
نظر به روی تو هر بامداد، نوروزی ست
شب فراق تو هر گه که هست، یلدائی ست
***
یاد آسایش گیتی بزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
***
روز رویش چون بر انداخت نقاب از سر زلف
گویی از روز قیامت شب یلدا برخاست
سعدی
می کند زلف دراز تو به دل های حزین
آنچه با خسته روانان شب یلدا نکند
صائب
شب هجرانت ای دلبر شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
اوحدی مراغه ای
هست چون صبح آشکارا، کاین صبح چند را
بیم صبح رستخیز ست از شب یلدای من
***
مهری که جان سعد به اسما برافکند
آری که آفتاب مجرد به یک شعاع
بیخ کواکب شب یلدا برافکند
خاقانی
چون حلقه ربایند به نیزه، تو به نیزه
خال از رخ زنگی بربایی شب یلدا
عنصری
که از یک چاکری عیسا چنان معروف شد یلدا
سنایی
کرده خورشید صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب یلدا
مسعود سعد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
سیف فرغانی
من از روز جزا واقف نبودم
شب یلدای هجران آفریدند
فروغی بسطامی
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی، بو که برآید
حافظ

| :قالبساز: |

